جودی ابوت

4 ساله که این وبلاگ دفترچه ی خاطرات منه!.... با هم کلی خاطره و ماجرا داریم!.... واقعا دوسش دارم....

وبلاگ نوشتن عالمی داره که فقط اونایی که تجربه اش کردند میدونن چی میگم! .... یه وبلاگ با مخاطبانش معنا پیدا میکنه ! مخاطبی که سر بزنه ، پست ها رو با دقت بخونه و نظرات خیلی قشنگ بذاره... جوری که تهییج بشی تا باز هم بنویسی و .... بنویسی!... مخاطبی که خودش هم وبلاگ نویسه! .... و تو هم میتونی گاهی بهش سر بزنی و براش نظر بذاری.....

اون مخاطب ، یه دوست مجازیه.... ولی کم کم به یه همفکر تبدیل میشه..... همفکری که میشناستت ، میشناسیش!.... با اینکه ندیدیش... ولی میشناسیش!

حس عجیبیه..... دوستی های مجازیِ عمیق و پایدار رو من در این چند سال تجربه کردم!.... دوستای زیادی دارم که با وجود اینکه همو ندیدیم ، کاملا به احوال و سر گذشت هم آگاهیم..... من به خاطر این حس عجیب خدا رو همیشه شکر میکنم.... این عزیزانی که گوشه ی وبلاگ من لینک هستند، بهترین دوستای من هستند.... بهترین دوستای من!

سه سال پیش، با وبلاگی به اسم "زنبور" آشنا شدم ؛ نویسنده ی وبلاگ ، علیرضا، یه پسر شوخ و شنگِ دهه هفتادی بود..... طنز مینوشت و تو کار شوخی بود .... وبلاگش فوق العاده خواندنی بود.... به قول خودش در وبلاگش "ویز ویز" میکرد!

بعدها متوجه شدم که این پسر شاد و طناز که سرشار از انرژی مثبته ، 6 ساله که داره با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکنه!...

 وقتی فهمیدم ... وقتی ماجراشو فهمیدم ، واقعا ناراحت و غمگین شدم ..... خیلی براش غصه میخوردم و بهش فکر میکردم! اونقدر فکر میکردم که خیلی نزدیک شد.... یک دوست مجازی ، تمام فکر و ذکر منو اشغال کرده بود! برای اولین بار، به مسائلی فکر کردم که تا بحال با جدیت فکر نکرده بودم... مسائلی مثل آفرینش و هدف دنیا.....

 4-5 ماه به پوچی محض رسیده بودم.... همش فکر میکردم و فکر میکردم..... همه چیز در نظرم بی معنی بود.... کل هستی برام سوال شده بود ؛ غم ها و شادی هاش ، بیماری ها و رنج هاش... همش در جستجوی پاسخی بودم برای سوالام.... در این رابطه با علیرضا خیلی مکاتبه میکردم .... دوست مجازی ای که میدونستم حرف هاش و ایمانش شعار نیست ... چون خودش در سختی و رنج بود... درک نمیکردم که با این همه رنج ، عشقش به خدا از کجا میاد؟!!

خدا را هزاران بار شکر ، که پایان اون همه شک ، به لطف علیرضا خوش بود!  پایان اون چند ماه ، پُر بودم از جواب... جوابی که در پاسخ به تمام سوالاتم یافته بودم ، این بود : اعتماد..... اعتماد به خدا!........ یاد اون شعر حافظ بخیر ، که تحت تاثیر حرفهای اون و تفالم به حافظ خوندم:

مرا به رندی و عشق ، آن فضول عیب کند / که اعتراض بر اسرار عالم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه /  که هر که بی هنر افتد ، نظر به عیب کند

من تصمیم گرفتم قبول کنم .... قبول کنم که ما آدمها ، چیزی جز ظواهر رو در این دنیا نمی بینیم! این دنیا بر ظاهر استوار است.... غم و رنج و سختی ، "ظاهر" هستند! .... باطن، همان اسرار عالم غیب است که نخواهیم فهمید و باید در رابطه با اونها به خدا اعتماد کنیم.... و درجه ی این اعتماد، ارزش واقعی ما رو مشخص میکنه! .... اعتماد ، اعتماد، اعتماد!

علیرضا ... دیشب به رحت خدا رفت!

هنوز باورم نمیشه ، آخرین پستی که تو وبلاگش گذاشته بود ، واسه همین چند هفته پیش بود!.... وبلاگی که در اون از خاطراتش میگفت ، از کتابایی که خونده بود مینوشت.... از حس های قشنگش و نگاه زیباش به دنیا می گفت!....

اون فقط 23 سالش بود.... ولی پر کشید و مثل اسم وبلاگِ جدیدش "دووور" شد!

خیلی دردناکه که دیگه زیر پست های من نظرات اون نیست! خیلی دردناکه که دیگه نمیگم : برم ببینم وبلاگ "دووور" به روز شده یا نه !! خیلی دردناکه که دیگه نمیرم تا ببینم جواب نظرم رو داده یا نه! دلم به درد میاد از تصور اون وبلاگی که دیگه هیچ وقت به روز نمیشه!......

ما همه مردگانیم و با مرگ بیدار میشیم!..... اون بیدار بود و حالا بیدار تر شد! خدا اون رو پیش خودش برد!

...........

ما با دنیای عجیبی طرفیم! سرشار است از تضادها!

باید برای دنیا تلاش کنی ولی بهش دل نبندی ! باید جوری برای دنیایت تلاش کنی که انگار 100 سال زنده خواهی بود و در عین حال جوری برای آخرت تلاش کنی که گویی امروز آخرین روزته!! باید به لطف و رحمت خدا امید داشته باشی ولی خشم و غضبشم ببینی!! باید رنج و درد مردم رو ببینی... ببینی و با اینحال بااااااور داشته باشی که خدا عاشقشششونه! باید بدی های ظاهری رو به عنوان خیر و حکمت بپذیری!

چقدر سخته زندگی ای خداااااا

حس میکنم بدونم چه فکری داری... تو میخوای ما اینقدر بهت نزدیک بشیم ، اینقدر نزدیک بشیم که با تو یکی بشیم.... با تو یکی بشیم و تمام این تضاد ها رو منتهی در تو ببینیم! وقتی در پس همه چیز تو باشی ، اون چیز دیگه بد و زشت نیست!

تو زندگی به جایی رسیدم که جواب اکثر سوالاتم رو میدونم! جواب اکثرشون ، اعتماد بی چون و چرا به تو و تسلیم به درگاه توئه! ..... ولی بینِ دانستن و عمل کردن ، یک دنیا فاصله است! یه دنیا..... علیرضا این فاصله رو طی کرده بود! طی کرد و در نهایت بندگی و عاقبت بخیری از دنیا رفت!

خدا رحمتش کنه

الهی آمین

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:23 توسط جودی|

سلاااااام 

یکی از معضلاتی که من در نوشتن دارم میدونید چیست؟! اینکه نمیدونم چیجوری دقیقا شروع کنم! کلی حرف تو ذهنم دارم ها... ولی دقیقا نمیدونم از کجا شروع کنم! ... خلاصه هویجوری بی مقدمه نمیشه که شروع کرد !!

اما.....

امان از زمانی که موفق بشم و شروع کنم.... امان از آن زمان..... آنوقت است که معضل اصلی این میشود که چیجوری تمام کنم

خب... با این مقدمه () بریم سر ادامه ی بحث (در واقع، همون راه بی پایان )....

عرضم به حضور که امروز درمانگاه تبدیل شده بود به کشتارگاه من!

انواع و اقسام بیمار های خنگ در طرح ها و رنگ های متفاوت!....

به یکی میگفتم مشکلت چیه ؟ از پا دردش شکایت میکرد .....

یکی دیگه رو 4 بار (به مدت 1 و نیم ساعت!!) تست کردم و هر سری یه جواب متفاوت میداد و وقتی بهش میگفتم عشقم چرا اینجوری میکنی، یه لبخند ژکوند تقدیمم میکرد!!

یکی دیگشون، اصلا همکاری نمیکرد.... خیال کردم خوابش برده، رفتم تو اتاقک ببینم چه خبره، دیدم داره اسمس بازی میکنه! گوشیشو گرفتم گذاشتم تو جیب خودم! (تازه میخواستم بهش بگم که تا چند بار دورِ حیاط درمانگاه کلاغ پر نرفته، گوشیشو پس نمیدم... ولی خوب دیگه... خویشتن داری کردم )

حالا همه ی اینها به کنار...

جماعتی که پشت در منتظر بودن تا نوبتشون بشه ؛ فاجعه ی جداگانه ای رو رقم زده بودند!!

یکی شون با حد اکثر قوا "اوووف و پووووف" مینمود و پشت بندش هم یه "ای بابا" چاشنیش میکرد...

یکی هم که یا خیلی عجله داشت و یا شاید هم قضای حاجت(!) ، مدام راه میرفت و کلافم کرده بود!

حالا همه ی اینها به کنار...

یه یارویی اومده بود و به نحو احمقانه ای تمارض میکرد که معافیت سربازی بگیره!....هر چقدر باهاش حرف میدم یه جوری بهم زل میزد که انگار از بدو تولد با حسی به نام شنیدن نا آشنا بوده ! .... ولی وقتی صدای ویبره ی گوشی منو که تو کیفم بود شنید . برگشت سمت کیفم

بگذریم...

این روزا کلا سرگرمم

سه روز اول هفته رو میرم سر کار ..... هم صبح و هم بعد از ظهر!... تجربه ی جالبیه و من واقعا ازش لذت میبرم.... البته از خودِ کار لذت نمیبرم و به نظرم هیچ جذابیتی در قضاوت شنواییِ ملت وجود ندارد!! ولی از جنبه های "مردم شناسی" کارم خوشم میاد!! من همیشه با عینک طنز به همه چیز نگاه میکنم و این مسئله نه تنها درمانگاه رو .... بلکه کلا زندگی رو برام جالب و خنده دار میکنه

بقیه ی ساعاتم هم به میخکوب شدن جلوی لب تابم (که با افتخار به فرزند خوندگی قبولش کردم ) میگذره!!

مقاله ترجمه میکنم .... درس میخونم ..... کتاب میخونم .... تفسیر قرآن میخونم (البته ریا نشه ) ....

و جالب اینجاست که همه ی کارهای فوق رو با لب تاب انجام میدم!

حتی دیگه کتابهام هم الکترونیکی شدن البته چندتایی کتاب کاغذی هم در دست خواندن دارم (بیشتر برای مواقعی که در درمانگاه پشه ای هم برای کشتن نیست! چه برسد به بیمار )

در حال حاضر ، در حال خواندن ِ کتاب " کنت دو مونت کریستو" اثر "الکساندر دوما" بوده میباشم!..... ریتم کند ادبیاتِ قدیم فرانسه اکثر خواننده ها رو کلافه میکنه، ولی من ازش لذت میبرم! .... کتاب قشنگیه! کنت دو مونت کریستو ، نمادی از تمامی انسانهای بی گناه تاریخ بشره که به خاطر سیاست بازی ها و قدرت طلبی های یک عده ی دیگر ، قربانی شدن! و حالا میخواد به جای تمام انسانهای بیگناه کلِ تاریخ بشر، انتقامشو از این دنیا بگیره!... خعلی باحاله اصن!.... و واقعا خواننده رو به این نتیجه میرسونه که کنت دو مونت کریستو "یک آدم" نیست! ... "یک آرمانه" یا به عبارتی "یک هدفه!"....

البته اگر خواستید این کتاب رو بخونید، ترجمه ی "ماه منیر مینوی" رو بخونید ! که عالیه! شما رو به شدت از خوندن ترجمه ی "ذبیح الله منصوری" منع میکنم! چون ایشون انگار به جای ترجمه داره "استنباط " میکنه!

کتاب دیگری که جدیدا تموم کردم ؛ کتابِ "سمرقند" ، نوشته ی جناب آقای "امین معلوف" لبنانی الاصل است..... به قدری از خوندنِ این کتاب تاریخی لذت بردم که نگوووو!

این کتاب با شرح حال ایام جوانی "خیام" در سمرقند شروع میشه که در دوره ی سلجوقیان بوده ... به بهانه ی زندگی نامه ی خیام، از پادشاهان سلجوقی حرف میزنه و شرایط ایران در اون زمان رو به شیوا ترین بیان و جذاب ترین لحن توصیف میکنه! .....

در قسمت دوم کتاب ، میاد چندین قرن جلوتر و ماجرای یک آمریکایی رو تعریف میکنه که در جستجوی رباعیات خیام به ایران سفر میکنه ... ایرانِ قاجاری! که حالا درگیر مشروطه است! و به این بهانه، تاریخ مشروطه رو خلاصه و روان و جذاب تعریف میکنه!

خب بچه های گل.....

میدونم که خسته شدید ؛ ولی مهم نیست چون من ادامه میدم!!.....

پس از آشنایی با خیام در کتاب سمرقند، بهش علاقمند شدم و هم اکنون مطالعه ی کتاب " هستی و مستی" که در واقع روایتِ دکتر دینانی (که خعلی دوسش میدارم!) هست از حکیم عمر خیام!

البته تازه شروعش کردم و نمیتونم به اون صورت راجع بهش نظریات صادر کنم!

بازم کتاب هستاااااا... ولی بمونه برای بعد! فعلا با همین سه تا خوش باشید!

 خب....

راستی... موضوع پایان نامم تا حدوی مشخص شد... احتمالا "سوبرتی شنوایی" رو در زنان یائسه بررسی خواهم نمود!! علت انتخاب این دسته از بانوان این بود که اولا "زن" هستند و ثانیا زیاد هستند (زیرا این شتری است که دم در خونه ی همه ی خانمها میخوابه) و من به اندازه ی همه ی زنان کره ی زمین case پایان نامه دارم

----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1= دنبال یک آهنگ قدیمی هستم با این مطلع! : "ای ساربان کجا میروی ، لیلای من کجا میبری!" از "کوروس سرهنگ زاده" ... اگر چنانچه لینک دانلودشو جایی دیدید، بهم بدید! آورین!

پی نوشت2=چند ساعت بود که چند تا کوچه اونور تر مراسم عروسی به پا بود! و صدای آهنگ و موزیک و دست و هوراشون گوش فلک رو کر کرده بود که ییهو، صدای ترقه ی بلندی به گوش رسید و ساکت شدن همه! فک کنم از شدت خوشحالی، ذسته جمعی خودشونو کشتن!..... همه الان تو خونه در فکر تشریف داریم که چی شدن اینا آخه یه دفه ای؟!!! برای خوشبختی ارواحشون دعا کنید!

پی نوشت3= بای بای!

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:19 توسط جودی|

هزاران سلام تقدیم شما دوستانی که به وبلاگ من نمی آیید!

 امیدوارم این هزار تا سلام ازطریق تله پاتی با مدیریت ِ پرمغز این وبلاگ کریمه به شما مخابره شود!!

 باید خبر به روز شدن این وبلاگ رو بدم صدا و سیما ، تا به عنوان پیام بازرگانی در وسط سریالها اعلامش کنن!! اون هم به صورت رو مُخی!!... مثل تبلیغات مایع ظرفشویی پریل یا ماهیتابه ی دوطرفه ی آگرین یا تن ساز همراه !!!!

 توجه کردید آیا؟؟؟؟  اینقدر این تبلیغات رو نشون میدن .... اینقدرررر نشون میدن و تو مُخِ ما فرو میکنند که آخر سر به صورت  کاملا ناخودآگاه میریم و میخریمشون و خودمون هم حتی نمیفهمیم که خریدیمشون

 و یهو به خودمون میایم و میبینیم که ای وااااای .... من کِی صاحبِ یک باشگاه ورزشی تمام عیار در منزل یا محل کار خود شدم!!!!

 بله دوستان....من هم یه کاری میکنم که شما یهو به خودتون بیاید و ببینید که ساعت هاست دارید در این وبلاگ چرخ میزنید و وراجی های بنده را مطالعه می فرمایید بدون هیچ گونه اووف و پووفی که اَه! چقدر این یارو چرت و پرت نوشته!!!!!

 چی کار کنم خو؟؟؟؟؟!!!! با ضمیر خودآگاهتون که نمیاید اینجا! مجبورم دستِ ضمیرِ ناخودآگاهتون رو بگیرم و بکشونمتون اینجا واللا!

 

بگذریم.....

 خدمتِ دوستانِ ناخودآگاهِ خودم عارضم که امروز فرصت کردیم که بعد از سالهاااااا دفترخاطرات دوران نوجوانیمان را مطالعه بنماییم .....

 همونطور که قبلا هم بهتون گفتم ، من از همان دوران کودکی خیلی اهل نوشتن و علی الخصوص خاطره نوشتن بودم!.... برای همین گنجینه ی ارزشمند و خاطره انگیزی از دوران کودکیم به یادگار دارم و از این بابت به خودم می بالم

 البته این رو بیشتر مدیون مطالعه ی کتاب "بابا لنگ دراز"  هستم... نامه هایی که جودی برای بابالنگ درازش مینوشت، کودکی من رو ساخت! .... من خیلی به جودی و احساسِ ناب و خالصش مدیونم!..... اسمِ این وبلاگ هم نوعی ادای دین به جودی یا به عبارتی دوران کودکیمه!

 من از جودی ابوت یاد گرفتم که تو نوشته هام "خودم" باشم! ... ساده و بی تکلف...!

 رد پای نامه هایی که جودی ابوت به بابالنگ دراز مینوشت ، تو دفترچه ی خاطرات من حس میشه.....!

 .....

 دوران کودکی و نوجوانیمو خیلی دوست دارم! ..... دوره ای که همیشه بهش غبطه میخورم و دوست دارم بهش برگردم!..... دورانی که غرق بودم در کتابهای هری پاتر و نوشته های ژول ورن و چارلز دیکنز!! ..... دورانی که خودم هم رمانهای بلندبالای تخیلی مینوشتم ......

 آخ آخ! چقدر دردناکه که دیگه به اون دوران برنمیگردم! .... دورانی که فکرم پرواااز میکرد! .... با ژول ورن به ۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا  یا به جزیره ی گنج سفر میکردم.... هیییی! ... ژول ورنِ عزیز هم یکی از آن آدمهایی است که واقعا قلبا دوستش دارم و مدیونش هستم!

 "برادران گریم" را هم دوست دارم!... این برادران نویسنده ، در نوشتنِ داستانهای پریان استاااااد بودند! ولی من هیچ گاه نفهمیدم چرا اسمشان را جدا جدا نمی نویسند تا ما اسم کوچک هر کدامشان را بدانیم!... یعنی اینقدر به هم وصل و متحد هستند و برای خلق یک داستان ، به طور برابر از مغزشان استفاده میکنند؟!! ... از بچگی این برایم سوال بود و همیشه یادِ سوهان فروشی های قم می افتادم که مثلا مینویسند :" سوهان فروشی حاج نقی و پسران! " .....

 دیگه کی رو دوست دارم......... آها ! سرکار خانوم "آگاتا کریستی!" نویسنده ی رمان های جنایی

 این سرکار خانوم ، به معنای واقعی کلمه ، یک نابغه است!..... با پرونده های جناییِ عجیب غریب و پیچ در پیچش واقعا آدم را به فکر فرو میبرد! ..... به یاد دارم که چند باری با خواندن رمانهایش تصمیم گرفته بودم که کارگاه شوم .... خوب شد نشدم هااااا ... اونوقت میشدم مث این فاطی کماندوها!! .... اون موقع خام بودم  نمیفهمیدم که اینجا خارجه نیست!

 دیگه دیگه .....آها !  حالا میایم یه کمی جلوتر! در دوران ۱۷ سالگی...... "دکتر شریعتی" شد اسطوره ی من! چه لذتی میبردم از خوندن کتابهاش!....

 "پدر ، مادر ما متهمیم!"

 " آری اینچنین بود ای برادر"

 " ابوذر"

 " علی"

 با صدای بلند میخوندم و حاااال میکردم! .... آخیییی!...... همیشه آرزو داشتم مث دکتر شریعتی یک سخنور خوب بشم! ...... برم تو جاهای بزرگ سخنرانی کنم و همه از قدرت بیان من کف کنن!

 میبینید دوستان..... کلا آدم جالبی بودم ..... هر کتابی که میخوندم یا میخواستم مثل نویسندش بشم یا مثل  شخصیت اصلی داستانش!..... الان دیگه اینجوری نیست..... شخصیتم شکل گرفته تقریبا..... اطلاعات حاصل از کتابها ، فقط نقاط خالی ِ عقایدمو پر میکنن و یا بعضیاشونو تغییر میدن!

 ولی در کل....

 دوران کودکی و نوجوانی بی نظیره... محشره....

 آبجی کوچولوم بر عکس من اصلا اهل کتاب نیست.... از تهران براش رمانهای مشهوری چون " هایدی " و "سارا کورو" و " شاهزاده و گدا" رو خریدم و این روزها کارم این شده که بشینم بالا سرش و ازش بخوام این کتابها رو با صدای بلند بخونه!.....

 یه جورایی میشه بهش گفت "کتاب خوندن زوری" ...... به عقیده ی من اگه فقط یک چیز بخواد تو دنیا زوری و اجباری باشه ، " کتاب خوندن در دوران کودکی" هستش! ..... یک بچه باید کتاب بخونه... باااااااید! .... تا در آینده اندیشمند بزرگی بشه! مثل من اصن اندیشه از سر و روم میریزه! یا به عبارتی .... از هر انگشتم اندیشه ای میچکه 

 البته مامانم عقیده داره من بیشتر از آبجی کوچولوهه از خوندن کتابهای اون لذت میبرم! ... واقعا راس میگه.... وقتی کتاب سارا کورو رو میخونم انگار سفر میکنم به دوران کودکی! .....

 خب دیگه....

 حالا من هی دارم حرف میزنم .... چرا شما چیزی نمیگید که بس کن!

 واللا! ... حالا اگه ضمیر خودآگاهتون اینجا بود حتما به من تذکر داده بود! ... خجالت بکشید! .... برید با خودِآگاهتون بیاید!

 بای بای بچه های گلم

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:38 توسط جودی|

باز هم رمضان اومد... و من هنوز زنده ام! .... هیچ وقت یادم نمیره که چطور تو یکی از همین رمضانها احیا شدم! هیچ وقت یادم نمیره که خدا چطور من رو در آغوش گرفت و با نهایت مهربانی پذیرفت!

خدایا ..... تو چقدر مهربانی بلدی! ..... با تمامِ معنویت این سالهایم تو را می خواهم!... دوستت دارم!

چطور میتونم.... چطور میشه به تو اعتقاد نداشته باشم؟!! چطور؟!! ..... وقتی تو تنها معنای این دنیای آشفته و فاقد معنایی!

تو اوجِ معنایی خدای عزیز من!... تو خودِ معنایی! .... تو سرشار از مفهومی! مفهومی که فواره ی هوش بشر بهش دسترسی نداره! ...  فقط این دله... این قلبه... که میتونه تا بلندای فهم تو پرواز کنه!

برای شناخت تو  و درک معنای تو ، تنها ابزاری که وجود داره قلبه!

به قول سهراب سپهری:

ای عبور ظریف....

پرواز را معنی کن!

تا پر هوش من از حسادت بسوزد!

مشکل آدمها اینه که به عقلشون بیشتر از دلهاشون متکی هستن! مشکل عصر ما دقیقا همینه!

خدایا....

چه ساده دارن تو رو کنار میذارن! .... 

هم اتاقیم میگه: " من کلا با خدا و هر چی که بهش مربوط میشه ، کاری ندارم!"

وقتی با خدا کاری نداری، یعنی با خودت کاری نداری ، یعنی با همه چیز کاری نداری، یعنی ..... مرده ای بیش نیستی! ... یعنی نیستی اصلا!!

من مثل این حرف رو از خیلی ها شنیدم!.... مردم دیگه از بیخ خدا رو قبول ندارن! و روی آوردن به نظریات داروین و تناسخ و امثالهم!

یکی بهم میگفت: "از تو که کتاب زیاد میخونی و روشنفکری، بعیده که از خدا میگی!"

قلب آدم از غربت خدا به درد میاد! نه؟! .... از کی تا حالا نشان روشنفکری شده بی خدایی؟!

یک موج جدیدی از " آگونیست ها" و "آتئیست ها" هم راه افتاده که همه چیز رو به سخره گرفتن!! همه چییییز رو! همه ی اعتقادات رو!

امان از روزی که خدا از زندگی بشر حذف بشه! اونوقته که بشر مجاز میشه! ... مجاز میشه که هرررر کاری رو انجام بده! .....

با اینجور آدمها میشه هزار جور بحث مختلف کرد و براشون دلایل مختلف آورد.....

ولی....

ولی به نظر من.... فقط یک درخواست از اونها کافیه! .... باید ازشون بخوایم که فقط برای لحظه ای .... فقط لحظه ای کوتاه ... سکوت کنن، ذهنشون رو خالی کنن.... فقط سکوت کنن!!..... و به قلبشون رجوع کنند!... امکان نداره عشق خدا رو اونجا پیدا نکنن!! ... عشق خدا از ازل در قلب های ما کاشته شده!... حتی خیلی پیش تر از اینکه ما باشیم!......

خدایا ....

ممنون که هستی! ممنون که عشقت هست!..... برای دوست داشتن تو هیچ دلیل و مدرکی نمیخوام!

عشق که دلیل نمیخواهد! ..... تو بزرگی! تو بزرگتر و پررنگ تر از اونی که ناکامی های ظاهری این دنیا، بخواد کمرنگت کنه و کوچیکت کنه.....

دوستت دارم!

ختم کلام!

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 16:59 توسط جودی|


آخرين مطالب
» دووور!
» پاره ای چرندیات!
» کودکی
» خدا
» خطاب به خودم!
» امپراطور دریا!
» کنترل ذهن!
» شب غمگین
» چه عجب ما پیدامون شد!!
» ذکر مصیبت ، سازش یا سازگاری؟!
Design By : Pars Skin