واااای چقدر دلم برای جودی خانه ی خودم تنگ شده بود!!!
برای نبودنم دلیلی منطقی داشتم ولی واقعا از این به بعد میخوام همون جودی سابق باشم..... ایندفعه دیگه دارم قول واقعی میدم!!![]()
شما هم سعی کنید منو ببخشید که تو این مدت به وبلاگاتون سر نزدم.... (البته اگه نبخشیدید هم مهم نبید!!
)
راستش هفته ی بعد ،14 اردیبهشت، عروسی خواهرمه!
خب من آماده ام برای پذیرش موج تبریکات!!![]()
و بنابراین در حال حاضر من اصلا حوصله ی درس خوندن نداشته بیدم.... نمیدونم دقیقا الان خوشحالم یا ناراحت!....
چند روزه که فکرم مدام میره به سمت گذشته.... دست خودم نیست.... ولی بی اختیار به روزهای کودکیم فکر میکنم..... فکر میکنم و فکر میکنم.... تو فکرهام بزرگتر میشم.... میرم مدرسه.... بازم بزرگتر میشم.... 12 ساله.... 15 ساله.... میرم دبیرستان.... ولی هیچ موقع به سن الانم نمیرسم!!..... انگار فقط دارم تو گذشته زندگی میکنم و خاطرات مختلف از جلوی چشام عبور میکنن!!..... خاطراتی که بخش اعظمشون در کنار خانوادم تعریف میشن!
دیروز دفتر خاطرات هایی رو که در مدت 10 سال(!) نوشته بودم ، مرور کردم!... این مسئله باعث شد که گذشته واقعی تر و ملموس تر بشه....
یادم میاد که وقتی 12-13 سالم بود ، زیر زمین خونمون هنوز درست نشده بود و در دست ساخت بود....
من و خواهرم در بین مصالح ساختمانی ، روی خاک، یک جای دنج درست کرده بودیم و اونجا کار فرهنگی میکردیم!!
حرف میزدیم.... از مدرسه ، از هم کلاسیا ، از معلم ها ، از فامیل ، تحلیل مسائل روز (!) و.....
گاهی هم که حرف کم میاواردیم ، میپرداختیم به این مسئله که اگر شبیه هری پاتر جادوگر بودیم چه میشد؟؟ و چه کار میکردیم؟؟ یا مثلا اگه یه روز همینجا یه آدم فضایی ظاهر بشه ، چی کار میکنیم؟؟..... یا اینکه مثلا اگر ما دخترانی بودیم در دوره ی قاجاریه، چه جوریا بود؟؟.... یا مثلا دخترانی اروپایی در قرون وسطا !!......
این موضوعات به نظر جای بحث ندارن ولی شاید باورتون نشه اگه بدونید که ما در باب این مسائل ، چندین و چند جلسه صوبت میکردیم!!
گاهی هم کتاب میخوندیم .... از برادر ژول ورن ، از برادر چارلز دیکنز و....... یه بار هم نمایشنامه ی "شاه لیر" شکسپیر رو اجرا نمودیم!!.... چه اجرایی از آب دراومد!!!!!![]()
اون موقع ها هر دو مون رمان های علمی-تخیلی-افسانه ای
مینوشتیم و یه پا نویسنده بودیم برا خودمون!!..... در همون مکان رمان هامون رو برای هم میخوندیم!! ولی همیشه نوشته های خواهرم از من بهتر بود!!
البته ابدا فکر ننمایید که اینجانبان بچه مثبت بودندی.... این فقط گوشه ی کوچکی از خاطراتمان بودندی!!
وقتی یاد شیطنت هایی که در کودکی انجام دادم میافتم.... 4ستون بدنم میلرزه!!!
(البته خواهرم از من آرومتر بود!)
یه بار که بابام رفته بود جلسه ی اولیا مربیان مدرسه ی راهنماییم ، وقتی گفت که من پدر فلانیم ، در چشمان ناظم برق نفرتی درخشید و گفت : من حرفی ندارم!!!
![]()
![]()
دست خودم نبود...... "ناظم آزاری" یکی از علایقم بود!! اصن به یه وعضی لذت میبردم!!
ای بابا!!
عجب روزگاری بود..... این روزها بدجور در حسرت روز های گذشته ام!!...... اصلا اون روزها خیلی خوب بود!..... هیچ دغدغه ای وجود نداشت..... همه ی دغدغه ها از جنس مدرسه بود!!.... اون موقع ها چون خودمون هم خیلی خوب و پاک بودیم ، همه چی رو خوب و پاک میدیدیم!..... آسمون آبی روز ، آسمون سیاه شب ، ماه و ستاره ها ، سر سبزی درختان و صدای بارون رو قشنگ تر و بهتر حس میکردیم!!
آرزوهای بزرگ داشتیم و میخواستیم دنیا رو تغییر بدیم!!!..... ولی الان متوجه شدیم که دنیا کثیف تر از اونه که بتونیم درستش کنیم..... فقط باید خودمونو حفظ کنیم!! و اون عنصر وجودیمون رو پاک نگه داریم!!
الان دیگه متوجه این حقیقت شدم که خوب بودن و خوب موندن چقدررر سخته..... دنیا با اونی که تو کتابای ژول ورن میخوندم خیلی فرق میکنه!!
اینم یه جورشه دیگه......![]()
خواهرمون دیگه داره میشه خانوم خونه!! و این یعنی اینکه دیگه تموم شدند اون روزهای عجیب و پاک!
این یعنی اینکه دیگه خبری از اون مخفیگاهمون که توش خلوت میکردیم نیس!!
این یعنی اینکه دیگه ما بزرگ شدیم و هر کدوممون باید به نحوی درگیر این دنیا بشیم...... هر کدوممون به نحوی پایبند این دنیا بشیم!!
هه......
چقدر دارم حرف میزنم..... چرا کسی جلوی منو نمیگیره؟؟؟؟
یه کنفرانس تاریخ اسلام شنبه دارم..... برم اونو آماده کنم!
فعلا......
