جودی ابوت

سلام سلام سلام

عیدتون مبارک ( اینو گفتم تا بدونید من آخرین نفری بودم که عیدو بهتون تبریک گفتم ..... انگیزه ی تفاوت طلبی همیشه در من قوی بوده ! )

حالا من نمیام.... من تنبلم ..... شما چی؟! شما نباید یه سری به این خونه ی متروکه بزنید ، گل ها رو آب بدید؟!! نیگا نیگا! چه گرد و خاکی گرفته ..... یه لحظه بلند شید ، یه جارو بزنم ، بعد بشینید

خب .....

تمیز شد یه کم....ضمن تبریک سال نو،  بریم سر اصل مطلب

نظر به اینکه اینجانب زورو بوده می باشم و هر از چندگاهی ظاهر می شوم و اثری از خودم بر این وبلاگ برجای می گذارم و بعد می روم که می روم ، امشب را که شب آرزوها نام دارد  برای رجعت برگزیدم !

زیرا اگر فیلم زورو رو تماشا نموده باشید ، متوجه شده اید که نامبرده همیشه در موقعیت ها و شرایط خاص ظاهر می شود!

خب ... دیگه ایندفعه واقعنی بریم سر اصل مطلب...

همه ی آدمها یه روزی ، تو یه سنی ، زود یا دیر.... بالاخره وایمیسن! از حرکت طولی در زندگی دست می کشن و مکث می کنن! به عقب نگاه می کنن! به عرضِ این زندگیِ سپری شده نگاه می کنن و از خودشون این سوال طلایی و سخت پاسخ رو میپرسن که :

که چی؟!

اگه پاسخی پیدا کردن که هیچی ، مسیر رو ادامه می دن!

ولی ..... ولی امان از وقتی که در پاسخ درمانده بشن! امان از اون وقت .....

بعضی ها در چنین مواقعی ، چشمشون رو به روی بی پاسخیِ سوال می بندن ! چون می ترسن از تغییر! میترسن از عادی نبودن! می ترسن .... و با حسرت مسیر قبلی رو ادامه می دن!

بعضی ها اما یه پاسخِ همینجوری سرهم می کنن! یه جواب که خودشون هم میدونن از اعماق قلبشون نیست! از "خودشون" نیست! ولی برای آروم شدن خوبه! برای "گول زدن خود" عالیه!

بعضی دیگر اما ..... اما ..... امان از همین بعضی دیگری که میخواهم الان توصیف شان کنم!... این ها حصارهای اطرافشون رو می شکنن! غیر عادی می شن و از نظر بقیه "عجیب" و حتی گاهی "دیوونه!!" !!

دیوونه گی میکنن برای یافتن پاسخ! .... برای "خودشان" شدن و بودن ، از همه آرامش ظاهری دنیا می گذرن!..... شاید جالب باشه، اما تاریخ نشون داده ، که همین آدمهای عجیب و دیوانه و غیر عادی که از زمان خودشون فراتر رفتن ، دنیا رو ساختن!

شروع این جنون از هر سنی که باشه ، مهم نیست! حالا زودتر باشه بهتر هم هست! .... بستگی به این داره که اون مکثی که ازش حرف زدم رو در چه سنی تجربه کنید! ... در چه سنی بایستید و از خودتان بپرسید : که چی؟ هدف خلقت من این بود؟ هنگام مرگ چه توشه ای دارم؟

تا ماه پیش ، اگه از من می پرسیدند هدفت بعد ارشد چیه؟ می گفتم : دکترای نوروساینس با بهترین رتبه و استاد دانشگاه شدن! ... بسیار هم مصمم بودم!

تا اینکه .... یک روز تو سایت دانشگاه ، خبر فوتِ یکی از اساتید داروسازی که هزار جور پی اچ دی و فلوشیپ و ملوشیپ و مقاله و عنوان داشت رو دیدم .... من اون خانم دکتر رو نمی شناختم و تا حالا ندیده بودمش !

ولی خبر فوت ناگهانیش شاید مسیر زندگی من رو عوض کرد ... به این فکر کردم که مرگ چقدر خبر نمیکنه و چقدر ناگهانی میاد! ... بعد به این فکر کردم که هیچ یک از افتخارات علمی این خانم در اون دنیا همرهیش نخواهد کرد .... در اون دنیا بر اساس دکتر بودن یا نبودن ، پرستیژ اجتماعی داشتن یا نداشتن و تعداد مقالات آی اس آی قضاوت نمی شود! در اون دنیا معیار قضاوت چیزهای دیگری است ....

و اون موقع بود که من ایستادم و مکث کردم .... با خودم صادق شدم ... و در کمال تعجب فهمیدم که می خواهم دکترای دهن پر کن نوروساینس را بگیرم تا پز دهم ! پرستیژ اجتماعی داشته باشم ! پیش همه ی فامیل بدرخشم و همه به به و چه چه کنند! .... رتبه ی عالی بیاورم تا ناکامی های کنکور سراسری کارشناسی را جبران کنم و به همه و خودم ثابت کنم که من خیلی فوق العاده و حیرت انگیزم .... هر کسی ازم پرسید چی میخونی ؟ با کمال افتخار بگویم دانشجوی دکترای نوروساینس هستم !!! و خیلی فرهیخته هستم!!

نمی دونم میتونید درکم کنید یا نه .... یک ماه در خلاء بودم .... البته من از این قسم خلاء ها در زندگی ام تا بحال داشته ام و این اولین بار نیست .... و همیشه هم ازشان راضی و شاد ، خارج گشته ام! اولین خلاء ، 5 سال پیش بود .... یک خلاء شدید اعتقادی که داشت "صادق هدایت"م میکرد .... ولی نجات پیدا کردم و بسیار محکم تر از قبل شدم !

اما این خلاء...

تصمیم گرفتم که "نظر مردم " ، "فکر مردم" ، " قضاوت مردم" یا به قول فامیل دور : " من الان چجوریم؟!" رو از زندگیم حذف کنم! پاک کنم!

و فقط خودم بمونم و خدا! ..... "خودم" باشم ! ...

به جای اینکه 5 سال بعد با یه مدرک دکترا ، فرهیخته ی جامعه و موردِ "به به و چه چه" اجتماع باشم، در نظر خدا فرهیخته باشم... تو خلوت خودم ، وقتی هیچ کس نیست تا قضاوتم کنه ، سربلند باشم!

خلاصه اینکه ... تصمیم گرفتم برای خودم زندگی کنم ....

و این فرصت یکباره ی زندگی رو حرامِ دیدگاه دیگران نکنم! ....

و اینجا بود که رویا های کودکی و نوجوانیم یهو رها شد! ... رویاهایی که به خاطر پاسخ نادرستِ من به سوالِ "که چی؟!" در طول همه ی این سالها ، خاک شده بود!

علوم انسانی...

ادبیات ، تاریخ ، فلسفه ، نقاشی!

در طول این سالها ، عادت کتاب خوندن هیچ وقت از سرم نیافتاد و همیشه بهترین لحظات زندگیم ، وقت هایی بود که می خوندم!

عشق من به فلسفه ، که به خاطر مشغله های دانشگاه از یاد رفته بود، دوباره سر باز کرد!

من آفریده شدم برای این رشته ها ... از همون اولش! .... چون تو شهر ما تنبل ها می رفتن رشته ی انسانی ، منم به خاطر حرف مردم نرفتم! و سعی کردم به خودم تلقین کنم که تجربی دوست دارم! ....

ولی من میفهمم و بیشتر کسانی که من رو میشناسن می فهمن که من دیوونه تر از این حرفام که مثل بچه های خانوم و منضبط ، تمام عمرم رو در گوشه ی یه کلینیک سمعک تجویز کنم تا بمیرم!

روح من از اولش هم برای کارهای درمانی ساخته نشده بود!... البته هنوز آنقدر ها هم مجنون نشده ام که کلا شنوایی شناسی را که 6 سال زحمتش را کشیدم ول کنم .... نه اصلا !

در کنار کارم و شغلم ، فلسفه خواهم خواند!!!! نقاشی خواهم کشید!! کتاب خواهم خواند و .... و پرواز خواهم کرد!

دنبال کردن فلسفه در دانشگاه  برای من بهانه ایست برای اندیشیدن هررر چه بیشتر و مطالعه ی هرررر چه بیشتر...... تنها هدفم همینه ! اینکه مجبور بشم بخونم ، فکر کنم و بپرسم! ....

فکر کنم الان هدفم از هدفی که واسه نوروساینس داشتم ، والاتر باشه!

امیدوارم همتون ... همتون تو جایگاهی قرار داشته باشید که ازش رضایت دارید ! یه "تعریف" مناسب ازش دارید ! و بهش " عشق" می ورزید!

همین دیگه ....

پستِ بی پی نوشت خعلی بده! .... ولی از اونجایی که خوابم میاد سخن کوتاه میکنم

به قول ببعی : سوییت دریمززززز

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:22 توسط جودی|

 تا حالا برایتان پیش آمده است که آرزوهایتان را فراموش کنید!؟ مثلا یادتان برود که در برهه ی زمانی خاصی فلان آرزو را داشتید؟!

من چند شب پیش به صورت کاملا یهویی و اتفاقی یادِ یکی از بزرگترین و جدی ترین آرزوهای دوران کودکیم افتادم!

بچه که بودم آآآآآآآرزو داشتم که بتوانم پرواز کنم!!

وقتی می گویم آرزو ، منظورم یک آرزوی عمیق و شدید است! من با تمااام وجود دوست داشتم که پرواز کنم!

در فانتزی هایم همیشه یک روز معمولی در محیط خانه را تصور می کردم که پدرم در هال نشسته و مشغول مطالعه است و مادرم هم در آشپزخانه دارد آشپزی می کند...... آنوقت راضیه ی بالدار () در محیط خانه پرواز می کند!!!... مثلا برای خوردن شام به سمت آشپزخانه پرواز میکند و پس از اتمام آن ، از طریق اوپن آشپزخانه به سمت هال پر می کشد!

حاضر بودم جااان بدهم برای تحقق این رویا!!!

یکی دیگر از رویاهایم این بود که در یک روز کاملا معمولی ، از خواب بیدار شده و به پشت بام خانه بروم ...سپس از آنجا بال بگشایم به سمت آسمان !.... از خانه دورتر و دورتر شوم و به آسمان آبی نزدیک و نزدیک تر!..... خانه کوچک و کوچک تر شود به اندازه ی یک نقطه!.... به ابرها برسم....  از همه ی ابرها بیشتر ، ابر کومولوس را که در کتاب علوم خوانده بودیم دوست داشتم! ..... آرزویم این بود که این ابرهای پنبه مانند را از نزدیک ببینم و لمس کنم ....

به پرنده های توی کارتون ها حسودیم می شد ... خصوصا به لک لک های یک کارتون ایرانی که اون روزها خیلی پخش می شد... اصلا متنفر بودم ازشون

لحظاتی را به یاد می آورم که غمگین می نشستم پشت پنجره ی اتاقم و به گنجشنک هایی که سر صبح ، با شادمانی از این شاخه به آن شاخه می پریدند و جیک جیک های مستانه سر می دادند، نگاه می کردم! حتی به یاد می آورم که چندین بار هم گریه کردم!... آخ که چقدر دوست داشتم روی شاخه های درختها بنشینم !!

از خدا التماااااااس می کردم که به من دو تا دونه بال بدهد!.... میگفتم که خدایا اگر به من دو تا بال بدهی ، دیگر تا آخر عمرم چیزی از تو نمی خواهم!!!

قبل از خواب همیشه آرزو می کردم که صبح ، بعد از بیدار شدن بالهای جدیدم را ببینم!

توی تخیلاتم خیال میکردم که حتما یک هفته قبل از ظهور بال ها ، پشتم شروع به تیر کشیدن خواهد کرد و درد شدیدی را متحمل خواهم شد!!!

این آرزو از حد رویا هم فراتر رفته بود و شاید باورتان نشود اگر بدانید که اینجانب گام هایی هم در جهت تحقق آرزویم برداشتم .... مثلا یک بار از آن مقوا گنده هایی که با آن معمولا روزنامه دیواری درست میکردیم برداشتم و بال هایی برای خودم ساختم!! سپس آنها را با چسب نواری (!!) به پشت بلوزم وصل کردم

آنگاه از چند تا از بلندی های خانه خودم را پرت نمودم تا قدرت بالهای جدید را تست بنومایم! و دیدم که نعخیررر! نمی شود اینجوری!!!

و شاید باز هم باورتان نشود اگر بدانید که یک اطلس پرندگان از کتابخانه ی دبستانمان قرض کردم و مطالعات گسترده ای را در حیطه ی ساختار و آناتومی بدن پرنده انجام دادم....

حتی تلاشهایی هم در جهت تطبیق آناتومی بدنم با آناتومی بدن پرنده نیز نمودم.... مثلا شکمم را برآمده  و پاهایم را جمع و کوچولو می کردم

دیوانه ای بودیم اصلا برای خودمان ها!

 

پی نوشت 1 =  لعنت به نیروی جاذبه!..... پس از سالها ، حس میکنم که دلم دوباره پرواز می خواهد!

پی نوشت 2 = کارهای پروپوزالم که تموم شه ، میخوام محکم بچسبم به کتاب ها و رمان هام! ..... 1 ماه از آخرین باری که کتاب خوندم میگذره و من دلتنگم برای ساعت ها غرق شدن تو کتاب و زندگی کردن به جای شخصیت های اون! .....

پی نوشت 3 = اگه استاد راهنمام اون وسط مسطا موضوع پایان نامه مو به یکی دیگه شوهر نمی داد () ، من تا حالا سه چهار تا پروپوزال دفاع کرده بودم..... خیلی عقبم! دعا کنید!

 هم تنبلم ، هم کارم زیاده بد دردیه هااااا

پی نوشت 4 = از آسمون درخواست مندیم که اندکی بارون عنایت بفرمویه! ..... دلم لک زده برای صدای بارون و رعد و برق! ..... واااااای! ... دلم از اون بارونایی میخاد که تو یه صحنه از فیلم کازابلانکا ، تو ایستگاه راه آهن ، همونجا که آقاهه منتظر عشقش بود می بارید!!! .... لامصب دوش حموم بود ..... من بارون می خوام .... خیلی بارون میخوام ..... باورتون میشه یکی یه چیزی رو اینقدر بخواد؟!!!!

من بارون میخوام!!! مسئولین رسیدگی بفرمایند!

پی نوشت 5 = سلام که نکردیم ، حداقل خدافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:51 توسط جودی|

فرض کنید که خدایی ناکرده، یکی از عزیزترین کسانتان به طرز ناجوانمردانه ای کشته شده است... (اولین جمله ی پست رو دارید )

در مراسم ختم واقعا غمگین بوده و ضجه ها میزنید... اصلا بقیه را نمی بینید و فقط اشک می ریزید و اشک می ریزید و اشک می ریزید!  مسائلی از این دست که " الان  بقیه در مورد من چه فکری میکنند؟!" و یا به قول جناب فامیل دور" من الان چیجوریم؟! " به ذهنتان نمیرسد ابداً !!!!

تمام ذهن تان و وجودتان از غم پر است و حتی دنیاااااا برایتان ارزش ندارد .... دیگر حرف و تفکرات مردم که جای خود دارد!

حالا فرض کنید که می خواهید از قاتلِ عزیزترین کس تان انتقام بگیرید! افکاری از این دست که "بعد انتقام مردم راجع به من چه می گویند ؟! ... حتما می گویند که من خیلی قوی هستم و خیلی از دست داده ام را دوست داشته ام و ...." به احتمال قریب به یقین به وجود شما راه نخواهد یافت!! ..... وجودتان آنقدر از عشقِ عزیزِ از دست رفته تان و غم و انتقام پُر است که چیزی نمی بینید!! یعنی اگر عشق تان به او واقعی و عمیق بوده باشد ، دیگر چیزی نمی بینید! اگر واقعا ناراحت باشید ، همان ناراحتی شما را بس خواهد بود!

خب حالا با این مقدمه ی پر از فرض () که البته امیدواریم هیییچ وقت برای هیییچ یک از شما رخ ندهد و من فقط برای روشن شدن و جا افتادن نکاتی که متعاقبا بیان خواهم نمود عرضش کردم ، بریم سر اصل مطلب

چند ماه پیش این فرصت خوب نصیبم شد که سریال مختار نامه رو کامل و دقیق ببینم.

کیان رو که حتما می شناسید ان شاالله؟! کیان سرداری ایرانی بود که در جریان قیام مختار ، کمک های زیادی مثل کشتنِ شمر و سَنان (از قاتلین امام حسین ع)  کرده و از لحاظ شجاعت و زیرکی زبانزد شده بود...

در یکی قسمت های تقریبا پایانی سریال نشان میداد که کیان بسیار مغرور و شادمان از خدمات خود بود ......او در ابتدا با نیت خالص ِ انتقام حسین  واردِ وادیِ قیام مختار شده بود .....  اما هم اکنون به صورت ناخودآگاه ، هدفش از تعقیب و کُشتنِ قاتلینِ امام،  افزودن به شمارِ افتخاراتش به عنوانِ یک سردارِ عجم شده بود!!!!

خودش هم نمی دانست که شیطانِ شهرت و قدرت ، با دستاویز قرار دادنِ هدفی مقدس چون انتقام حسین (ع) ، دارد خلوص و ایمان و عشق و غمِ واقعی اش را می دزدد!

تا اینکه .... "حرمله" ، قاتل حضرت علی اصغر (ع) ، از چنگِ او می گریزد... کیان بسیار غمگین و آزرده می شود.... هنگامیکه در اوجِ غم بود، به ناگاه توجهش به جنسِ این غمی که هم اکنون در سینه دارد جلب می شود!... و در نهایت شگفتی در می یابد که این ناراحتی به خاطرِ رفتنِ آبرو و خدشه دار شدنِ شهرت سردارِ ایرانی است نه شکست در انتقامِ خونِ عزیزترین بنده ی خدا!!!

کیان که اصالتاً پاک بود ، به موقع خطر را دریافت و به آمرزش به درگاه خدا پناه آورد!

"حرمله" برای به زمین نشاندنِ کیان و اثباتِ این نکته به او که حتی تیز ترین و قویترین سردار نیز تواناییِ شکارِ وی را ندارد ، همسر و فرزندِ کیان را به قتل رساند!  این حادثه آنقدر برای کیان وحشتناک بود که او تازه طعم غمِ واقعی و انتقامِ واقعی را چشید!

مدتی را در کنج عزلت گذراند و مدتی بعد به نزد مختار بازگشت! او در نبرد آخرش با آل زیبر شهید شد ... در حالیکه معنای واقعیِ غم ، عشق و انتقام را درک کرده و آمرزیده شده بود!

***

داستان کیان ، حرف های زیادی برای گفتن دارد ... این داستان از ویژگی ها و درونیاتِ یک عزادارِ واقعی می گوید!

عزاداری که به خاطر حرف و فکر مردم گریه میکند ، عزاداری که به خاطر پول و موقعیتِ اجتماعی یا حفظ قدرت گریه می کند و داد از غمِ حسین می دهد ، عزادار نیست ... عاشق نیست و با آنها که پشت حسین را خالی کردند هیچ فرقی ندارد!

 باید طوری عزادار امام باشیم که انگار نزدیک ترین کسان مان را از دست داده ایم....

عزادار واقعی بودن سخت است!

متاسفانه عزاداری های ما تنها ابزاری شده برای زینت بخشیدن به دنیایمان!  سالی یکبار ، گریه ای برای او سر می دهیم.... بدون اینکه با تک تک سلول های بدن مان برایش غمگین باشیم ... عااااااشق باشیم!!

غم حسین (ع) غمی همیشگی و عمیق است که نتیجه اش افسردگی نیست! نتیجه ی غم حسین ، آدم شدن است... سالم بودن و مسلمان بودن و دفاع دائمی کردن از حق است! ( علت اینکه این پست رو چند ماه بعد از محرم گذاشتم همینه! )

واقعا که چقدررررر راه داریم برای رفتن!

 

پی نوشت 1= نمیدونم که تونستم منظورمو در پست بالا برسونم یا نه  و چیزی از حرفم فهمیدید یا نه!

پی نوشت 2= چند روز پیش با دوستم رفته بودم سینما که فیلم "سیزده" رو ببینم!....

قربان سینمای ایران بروم که جدیدا فیلم هایش به دو دسته ی کلی تقسیم میشوند :

دسته ی نخست -  فیلم های طنز فوق العاده مسخره و جلف با محوریت موضوعیِ خیانت و زن دوم

دسته ی دوم - فیلم های خیلی خیلی جدی و خیلی خیلی سیاااااه و دردناک (به قول دوستم : وَرَم!!)

فیلمِ فوق الذکر در دسته ی دوم قرار میگرفت!! ...  و من در حالی به مشاهده ی این فیلم رفته بودم که بسیار سرم درد میکرد!!! ... فیلم از همان اول با دعوا شروع شد و بیشتر فیلم دعوا بود (البته فیلم قشنگی بودها ... ولی خب کلا وَِرَِم بود)..... کار به جایی رسیده بود که من گوشهایم را گرفته بودم و چشمهایم را بسته بودم تا جیغ و داد های "امیر جعفری" را نشنوم!...

کسانی که تا بحال حضور در سینماهای میدان انقلاب را تجربه نموده اند ، میدانند که سالن ِ این سینماها بسیار ضایع بوده و صندلی هایشان متغلق به دوره ی خیارشورشاه خدابیامرز می باشد!

چشمتان روز بد نبیند دوستان .... وسط های فیلم و جیغ و داد و قتل و خونریزی و این ها بودیم که ییهو ..... صندلیِ من شکست و من پخش زمین شدم!! در اون لحظه بود که دلم داد و هوار واقعی می خواست! و دقیقا در اون لحظه بود که سردردم 6 برابر شد! ....

وقتی از سینما اومده بودیم بیرون، حس شخصی رو داشتم که از میدان جنگ اومده بیرون و کشان کشان خودم رو به خوابگاه رسوندم

پی نوشت 3= دوستان من این روزها بیشتر شبانه روز رو خواب هستم !! دعا کنید نمیرم  

پی نوشت 4 = دقت کردید تو هر سه جمله ای که مینویسم ، 6 تا علامتِ نیشخند () میذارم؟!!! نه واقعا دقت کردید و به روم نیاوردید و نگفتید " نیشتو ببند"؟!!!... خعلی بزرگوارید!!!!

پی نوشت 5= یه آهنگی هست که من خیلی دوست میدارمش ؛ اسمش هست : ماه و ماهی - حجت اشرف زاده! ..... خودتون برید دانلودش کنید گوش کنید! حوصله نداشتم لینک دانلودشو براتون بذارم

پی نوشت 6 = بای بای!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:22 توسط جودی|

سلااااااااام

عرضم به حضور مبارکتان که خیلی خوابم می آید

و از آن رو که در دوران شیرینِ فرجه های پیش از امتحانات هستم ، اصلا حوصله ی هیچ کدامتان را ندارم

اگر چنانچه شما نیز هم درد ما می باشید و امتحان دارید ، جزو مقربین درگاه ما بوده و ما شمارا کمی دوست می داریم و تحملتان میکنیم!

اما ...... اگر چنانچه ، خدایی ناکرده ،جزو آن دسته ی ملعون از انسانها باشید که امشب درس ندارند و سر آسوده بر بالین میگذارند ، بدانید و آگاه باشید که مدار روزگار همیشه به یک وَر نمی چرخد و گاهی هم به اون یکی وَر میچرخد .... خلاصه اینکه فرار کنید تا نزدمتون !!!!!!

خب .... با این مقدمه () ، میریم سر پی نوشت ها :

پی نوشت 1 :خب بچه ها ... تو این پی نوشت میخوام باهاتون یکمی ریاضیات کار کنم

خب به من بگید ببینم  94 هزار میلیارد چنتا صفر داره؟!

بچه ها خیلی زشته که نمیتونید صفر های این عدد رو بشمریداااا ... خیلی زشته!

مگه شما چی تون از خانوم پدیده ی شاندیز (پدیده احتمالا اسم دختره دیگه  ) کمتره که نه تنها میدونه این چه عددی هست ، بلکه حتی الان به همین میزان پول هم داره!!

بچه ها بیاید یکمی آینده نگر باشیم ... فرض کنید که شما روزی موفق به تخلف این مقدار شدید ( ممکنه دیگه ..... همه تخلف میکنن! خدا رو چه دیدید ، شاید نفر بعدی شما باشید!... توانمندی تونو دست کم نگیرید ، شما میتوانید! ایرانی تو می توانی! ) ، چجوری میخواید پولی رو که حتی قادر به شمارشش هم نیستید استفاده کنید؟!!!! ..... یه کوچولو آینده نگر باشید دوستای گلم!

پی نوشت 2= یه امتحانی دارم هفته ی آینده که در رابطه با "درک گفتار " هستش و خیلی سخت و بی مفهومه!.... و کتابی که هم اکنون برای این امتحان در دست مطالعه دارم، بیشتر حاویِ سخنان و تحقیقات و نظریاتِ شخصی است به نام "لیبرمن".....

نمیدونم این آقای لیبرمن الان داره این پست فاخرِ من رو میخونه یا نه ... ولی میخام از مجرای همین وبلاگ بهش بگم که :

من ازت متنفرم لیبرمن!!!!!!

پی نوشت 3= یکی نیست به من بگه تو که نمیخای درس بخونی، واسه چی قهوه میخوری ک بیدار بمونی؟!!!!  واسه لذت از هوای شبانگاه ؟!!!

پی نوشت 4= خب دیگه .... برید .... درس دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 2:31 توسط جودی|


آخرين مطالب
» من الان چیجوریم؟!
» پرواز
» غم واقعی
» لیبرمن!!!
» همینجوری.....
» ما ایرانی ها....
» عشق تازه
» نامیرا....
» دووور!
» پاره ای چرندیات!
Design By : Pars Skin