جودی ابوت

 تا حالا برایتان پیش آمده است که آرزوهایتان را فراموش کنید!؟ مثلا یادتان برود که در برهه ی زمانی خاصی فلان آرزو را داشتید؟!

من چند شب پیش به صورت کاملا یهویی و اتفاقی یادِ یکی از بزرگترین و جدی ترین آرزوهای دوران کودکیم افتادم!

بچه که بودم آآآآآآآرزو داشتم که بتوانم پرواز کنم!!

وقتی می گویم آرزو ، منظورم یک آرزوی عمیق و شدید است! من با تمااام وجود دوست داشتم که پرواز کنم!

در فانتزی هایم همیشه یک روز معمولی در محیط خانه را تصور می کردم که پدرم در هال نشسته و مشغول مطالعه است و مادرم هم در آشپزخانه دارد آشپزی می کند...... آنوقت راضیه ی بالدار () در محیط خانه پرواز می کند!!!... مثلا برای خوردن شام به سمت آشپزخانه پرواز میکند و پس از اتمام آن ، از طریق اوپن آشپزخانه به سمت هال پر می کشد!

حاضر بودم جااان بدهم برای تحقق این رویا!!!

یکی دیگر از رویاهایم این بود که در یک روز کاملا معمولی ، از خواب بیدار شده و به پشت بام خانه بروم ...سپس از آنجا بال بگشایم به سمت آسمان !.... از خانه دورتر و دورتر شوم و به آسمان آبی نزدیک و نزدیک تر!..... خانه کوچک و کوچک تر شود به اندازه ی یک نقطه!.... به ابرها برسم....  از همه ی ابرها بیشتر ، ابر کومولوس را که در کتاب علوم خوانده بودیم دوست داشتم! ..... آرزویم این بود که این ابرهای پنبه مانند را از نزدیک ببینم و لمس کنم ....

به پرنده های توی کارتون ها حسودیم می شد ... خصوصا به لک لک های یک کارتون ایرانی که اون روزها خیلی پخش می شد... اصلا متنفر بودم ازشون

لحظاتی را به یاد می آورم که غمگین می نشستم پشت پنجره ی اتاقم و به گنجشنک هایی که سر صبح ، با شادمانی از این شاخه به آن شاخه می پریدند و جیک جیک های مستانه سر می دادند، نگاه می کردم! حتی به یاد می آورم که چندین بار هم گریه کردم!... آخ که چقدر دوست داشتم روی شاخه های درختها بنشینم !!

از خدا التماااااااس می کردم که به من دو تا دونه بال بدهد!.... میگفتم که خدایا اگر به من دو تا بال بدهی ، دیگر تا آخر عمرم چیزی از تو نمی خواهم!!!

قبل از خواب همیشه آرزو می کردم که صبح ، بعد از بیدار شدن بالهای جدیدم را ببینم!

توی تخیلاتم خیال میکردم که حتما یک هفته قبل از ظهور بال ها ، پشتم شروع به تیر کشیدن خواهد کرد و درد شدیدی را متحمل خواهم شد!!!

این آرزو از حد رویا هم فراتر رفته بود و شاید باورتان نشود اگر بدانید که اینجانب گام هایی هم در جهت تحقق آرزویم برداشتم .... مثلا یک بار از آن مقوا گنده هایی که با آن معمولا روزنامه دیواری درست میکردیم برداشتم و بال هایی برای خودم ساختم!! سپس آنها را با چسب نواری (!!) به پشت بلوزم وصل کردم

آنگاه از چند تا از بلندی های خانه خودم را پرت نمودم تا قدرت بالهای جدید را تست بنومایم! و دیدم که نعخیررر! نمی شود اینجوری!!!

و شاید باز هم باورتان نشود اگر بدانید که یک اطلس پرندگان از کتابخانه ی دبستانمان قرض کردم و مطالعات گسترده ای را در حیطه ی ساختار و آناتومی بدن پرنده انجام دادم....

حتی تلاشهایی هم در جهت تطبیق آناتومی بدنم با آناتومی بدن پرنده نیز نمودم.... مثلا شکمم را برآمده  و پاهایم را جمع و کوچولو می کردم

دیوانه ای بودیم اصلا برای خودمان ها!

 

پی نوشت 1 =  لعنت به نیروی جاذبه!..... پس از سالها ، حس میکنم که دلم دوباره پرواز می خواهد!

پی نوشت 2 = کارهای پروپوزالم که تموم شه ، میخوام محکم بچسبم به کتاب ها و رمان هام! ..... 1 ماه از آخرین باری که کتاب خوندم میگذره و من دلتنگم برای ساعت ها غرق شدن تو کتاب و زندگی کردن به جای شخصیت های اون! .....

پی نوشت 3 = اگه استاد راهنمام اون وسط مسطا موضوع پایان نامه مو به یکی دیگه شوهر نمی داد () ، من تا حالا سه چهار تا پروپوزال دفاع کرده بودم..... خیلی عقبم! دعا کنید!

 هم تنبلم ، هم کارم زیاده بد دردیه هااااا

پی نوشت 4 = از آسمون درخواست مندیم که اندکی بارون عنایت بفرمویه! ..... دلم لک زده برای صدای بارون و رعد و برق! ..... واااااای! ... دلم از اون بارونایی میخاد که تو یه صحنه از فیلم کازابلانکا ، تو ایستگاه راه آهن ، همونجا که آقاهه منتظر عشقش بود می بارید!!! .... لامصب دوش حموم بود ..... من بارون می خوام .... خیلی بارون میخوام ..... باورتون میشه یکی یه چیزی رو اینقدر بخواد؟!!!!

من بارون میخوام!!! مسئولین رسیدگی بفرمایند!

پی نوشت 5 = سلام که نکردیم ، حداقل خدافظ

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 23:51 توسط جودی|

فرض کنید که خدایی ناکرده، یکی از عزیزترین کسانتان به طرز ناجوانمردانه ای کشته شده است... (اولین جمله ی پست رو دارید )

در مراسم ختم واقعا غمگین بوده و ضجه ها میزنید... اصلا بقیه را نمی بینید و فقط اشک می ریزید و اشک می ریزید و اشک می ریزید!  مسائلی از این دست که " الان  بقیه در مورد من چه فکری میکنند؟!" و یا به قول جناب فامیل دور" من الان چیجوریم؟! " به ذهنتان نمیرسد ابداً !!!!

تمام ذهن تان و وجودتان از غم پر است و حتی دنیاااااا برایتان ارزش ندارد .... دیگر حرف و تفکرات مردم که جای خود دارد!

حالا فرض کنید که می خواهید از قاتلِ عزیزترین کس تان انتقام بگیرید! افکاری از این دست که "بعد انتقام مردم راجع به من چه می گویند ؟! ... حتما می گویند که من خیلی قوی هستم و خیلی از دست داده ام را دوست داشته ام و ...." به احتمال قریب به یقین به وجود شما راه نخواهد یافت!! ..... وجودتان آنقدر از عشقِ عزیزِ از دست رفته تان و غم و انتقام پُر است که چیزی نمی بینید!! یعنی اگر عشق تان به او واقعی و عمیق بوده باشد ، دیگر چیزی نمی بینید! اگر واقعا ناراحت باشید ، همان ناراحتی شما را بس خواهد بود!

خب حالا با این مقدمه ی پر از فرض () که البته امیدواریم هیییچ وقت برای هیییچ یک از شما رخ ندهد و من فقط برای روشن شدن و جا افتادن نکاتی که متعاقبا بیان خواهم نمود عرضش کردم ، بریم سر اصل مطلب

چند ماه پیش این فرصت خوب نصیبم شد که سریال مختار نامه رو کامل و دقیق ببینم.

کیان رو که حتما می شناسید ان شاالله؟! کیان سرداری ایرانی بود که در جریان قیام مختار ، کمک های زیادی مثل کشتنِ شمر و سَنان (از قاتلین امام حسین ع)  کرده و از لحاظ شجاعت و زیرکی زبانزد شده بود...

در یکی قسمت های تقریبا پایانی سریال نشان میداد که کیان بسیار مغرور و شادمان از خدمات خود بود ......او در ابتدا با نیت خالص ِ انتقام حسین  واردِ وادیِ قیام مختار شده بود .....  اما هم اکنون به صورت ناخودآگاه ، هدفش از تعقیب و کُشتنِ قاتلینِ امام،  افزودن به شمارِ افتخاراتش به عنوانِ یک سردارِ عجم شده بود!!!!

خودش هم نمی دانست که شیطانِ شهرت و قدرت ، با دستاویز قرار دادنِ هدفی مقدس چون انتقام حسین (ع) ، دارد خلوص و ایمان و عشق و غمِ واقعی اش را می دزدد!

تا اینکه .... "حرمله" ، قاتل حضرت علی اصغر (ع) ، از چنگِ او می گریزد... کیان بسیار غمگین و آزرده می شود.... هنگامیکه در اوجِ غم بود، به ناگاه توجهش به جنسِ این غمی که هم اکنون در سینه دارد جلب می شود!... و در نهایت شگفتی در می یابد که این ناراحتی به خاطرِ رفتنِ آبرو و خدشه دار شدنِ شهرت سردارِ ایرانی است نه شکست در انتقامِ خونِ عزیزترین بنده ی خدا!!!

کیان که اصالتاً پاک بود ، به موقع خطر را دریافت و به آمرزش به درگاه خدا پناه آورد!

"حرمله" برای به زمین نشاندنِ کیان و اثباتِ این نکته به او که حتی تیز ترین و قویترین سردار نیز تواناییِ شکارِ وی را ندارد ، همسر و فرزندِ کیان را به قتل رساند!  این حادثه آنقدر برای کیان وحشتناک بود که او تازه طعم غمِ واقعی و انتقامِ واقعی را چشید!

مدتی را در کنج عزلت گذراند و مدتی بعد به نزد مختار بازگشت! او در نبرد آخرش با آل زیبر شهید شد ... در حالیکه معنای واقعیِ غم ، عشق و انتقام را درک کرده و آمرزیده شده بود!

***

داستان کیان ، حرف های زیادی برای گفتن دارد ... این داستان از ویژگی ها و درونیاتِ یک عزادارِ واقعی می گوید!

عزاداری که به خاطر حرف و فکر مردم گریه میکند ، عزاداری که به خاطر پول و موقعیتِ اجتماعی یا حفظ قدرت گریه می کند و داد از غمِ حسین می دهد ، عزادار نیست ... عاشق نیست و با آنها که پشت حسین را خالی کردند هیچ فرقی ندارد!

 باید طوری عزادار امام باشیم که انگار نزدیک ترین کسان مان را از دست داده ایم....

عزادار واقعی بودن سخت است!

متاسفانه عزاداری های ما تنها ابزاری شده برای زینت بخشیدن به دنیایمان!  سالی یکبار ، گریه ای برای او سر می دهیم.... بدون اینکه با تک تک سلول های بدن مان برایش غمگین باشیم ... عااااااشق باشیم!!

غم حسین (ع) غمی همیشگی و عمیق است که نتیجه اش افسردگی نیست! نتیجه ی غم حسین ، آدم شدن است... سالم بودن و مسلمان بودن و دفاع دائمی کردن از حق است! ( علت اینکه این پست رو چند ماه بعد از محرم گذاشتم همینه! )

واقعا که چقدررررر راه داریم برای رفتن!

 

پی نوشت 1= نمیدونم که تونستم منظورمو در پست بالا برسونم یا نه  و چیزی از حرفم فهمیدید یا نه!

پی نوشت 2= چند روز پیش با دوستم رفته بودم سینما که فیلم "سیزده" رو ببینم!....

قربان سینمای ایران بروم که جدیدا فیلم هایش به دو دسته ی کلی تقسیم میشوند :

دسته ی نخست -  فیلم های طنز فوق العاده مسخره و جلف با محوریت موضوعیِ خیانت و زن دوم

دسته ی دوم - فیلم های خیلی خیلی جدی و خیلی خیلی سیاااااه و دردناک (به قول دوستم : وَرَم!!)

فیلمِ فوق الذکر در دسته ی دوم قرار میگرفت!! ...  و من در حالی به مشاهده ی این فیلم رفته بودم که بسیار سرم درد میکرد!!! ... فیلم از همان اول با دعوا شروع شد و بیشتر فیلم دعوا بود (البته فیلم قشنگی بودها ... ولی خب کلا وَِرَِم بود)..... کار به جایی رسیده بود که من گوشهایم را گرفته بودم و چشمهایم را بسته بودم تا جیغ و داد های "امیر جعفری" را نشنوم!...

کسانی که تا بحال حضور در سینماهای میدان انقلاب را تجربه نموده اند ، میدانند که سالن ِ این سینماها بسیار ضایع بوده و صندلی هایشان متغلق به دوره ی خیارشورشاه خدابیامرز می باشد!

چشمتان روز بد نبیند دوستان .... وسط های فیلم و جیغ و داد و قتل و خونریزی و این ها بودیم که ییهو ..... صندلیِ من شکست و من پخش زمین شدم!! در اون لحظه بود که دلم داد و هوار واقعی می خواست! و دقیقا در اون لحظه بود که سردردم 6 برابر شد! ....

وقتی از سینما اومده بودیم بیرون، حس شخصی رو داشتم که از میدان جنگ اومده بیرون و کشان کشان خودم رو به خوابگاه رسوندم

پی نوشت 3= دوستان من این روزها بیشتر شبانه روز رو خواب هستم !! دعا کنید نمیرم  

پی نوشت 4 = دقت کردید تو هر سه جمله ای که مینویسم ، 6 تا علامتِ نیشخند () میذارم؟!!! نه واقعا دقت کردید و به روم نیاوردید و نگفتید " نیشتو ببند"؟!!!... خعلی بزرگوارید!!!!

پی نوشت 5= یه آهنگی هست که من خیلی دوست میدارمش ؛ اسمش هست : ماه و ماهی - حجت اشرف زاده! ..... خودتون برید دانلودش کنید گوش کنید! حوصله نداشتم لینک دانلودشو براتون بذارم

پی نوشت 6 = بای بای!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن 1393ساعت 1:22 توسط جودی|

سلااااااااام

عرضم به حضور مبارکتان که خیلی خوابم می آید

و از آن رو که در دوران شیرینِ فرجه های پیش از امتحانات هستم ، اصلا حوصله ی هیچ کدامتان را ندارم

اگر چنانچه شما نیز هم درد ما می باشید و امتحان دارید ، جزو مقربین درگاه ما بوده و ما شمارا کمی دوست می داریم و تحملتان میکنیم!

اما ...... اگر چنانچه ، خدایی ناکرده ،جزو آن دسته ی ملعون از انسانها باشید که امشب درس ندارند و سر آسوده بر بالین میگذارند ، بدانید و آگاه باشید که مدار روزگار همیشه به یک وَر نمی چرخد و گاهی هم به اون یکی وَر میچرخد .... خلاصه اینکه فرار کنید تا نزدمتون !!!!!!

خب .... با این مقدمه () ، میریم سر پی نوشت ها :

پی نوشت 1 :خب بچه ها ... تو این پی نوشت میخوام باهاتون یکمی ریاضیات کار کنم

خب به من بگید ببینم  94 هزار میلیارد چنتا صفر داره؟!

بچه ها خیلی زشته که نمیتونید صفر های این عدد رو بشمریداااا ... خیلی زشته!

مگه شما چی تون از خانوم پدیده ی شاندیز (پدیده احتمالا اسم دختره دیگه  ) کمتره که نه تنها میدونه این چه عددی هست ، بلکه حتی الان به همین میزان پول هم داره!!

بچه ها بیاید یکمی آینده نگر باشیم ... فرض کنید که شما روزی موفق به تخلف این مقدار شدید ( ممکنه دیگه ..... همه تخلف میکنن! خدا رو چه دیدید ، شاید نفر بعدی شما باشید!... توانمندی تونو دست کم نگیرید ، شما میتوانید! ایرانی تو می توانی! ) ، چجوری میخواید پولی رو که حتی قادر به شمارشش هم نیستید استفاده کنید؟!!!! ..... یه کوچولو آینده نگر باشید دوستای گلم!

پی نوشت 2= یه امتحانی دارم هفته ی آینده که در رابطه با "درک گفتار " هستش و خیلی سخت و بی مفهومه!.... و کتابی که هم اکنون برای این امتحان در دست مطالعه دارم، بیشتر حاویِ سخنان و تحقیقات و نظریاتِ شخصی است به نام "لیبرمن".....

نمیدونم این آقای لیبرمن الان داره این پست فاخرِ من رو میخونه یا نه ... ولی میخام از مجرای همین وبلاگ بهش بگم که :

من ازت متنفرم لیبرمن!!!!!!

پی نوشت 3= یکی نیست به من بگه تو که نمیخای درس بخونی، واسه چی قهوه میخوری ک بیدار بمونی؟!!!!  واسه لذت از هوای شبانگاه ؟!!!

پی نوشت 4= خب دیگه .... برید .... درس دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 2:31 توسط جودی|

خیلی جالبه!

راستی سلام ... داشت یادم میرفت!.... گرچه در چند پست اخیر به طرز عجیبی دارم سلام ها رو قورت میدم!!

داشتم میگفتم .....

خیلی جالبه !

تا حالا شده که از یه چیزی یا یه اتفاقی خیلی بدتون بیاد و ازش وحشت داشته باشید؟! اونقدر که اصلا نتونید در زندگیِ خودتون تصورش کنید؟! و با خودتون بگید اگه این اتفاق برای من بیوفته ، واقعا نابود و داغون میشم؟!

پس مطمئن باشید که خدا دقیقا از همین مجرا امتحانتون میکنه!! تازه اون موقع اس که می فهمید  شما بسیار بزرگتر و صبورتر از اون چیزی هستید که تا حالا فکر میکردید! اصلا هنگ میکنید و میگید واقعا این منم؟!!!!!!

من الان دقیقا در شرایط فوق قرار دارم!!

خدا واقعا محشره!

هر چی از عظمت و فوق العادگیش بگم کمه! ماها رو به چالش میکشونه و تو این چالش ها صبر بی نظیری بهمون میده ! ....

و در نهایت ، انسانی که از این طوفان ها خارج میشه، دیگه هیییییییچ شباهتی به اون آدمِ قبل از طوفان نداره!... پخته شده ، به خدا نزدیک تر شده!

خدایا! دوستت دارم! ممنونم! دنیا دنیا ممنونم!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1= دیروز تو تهران سوار یه تاکسی بودم ؛ در زیر ، قسمتی از مکالماتِ راننده و بغل دستی اش را می خوانید:

بغل دستیش : بد دروه و زمونه ای شده ، دیروز دیروز رفتم دندون پزشکی که یکی از دندونامو بکشم ، 250 گرفت!! ... بعدش فهمیدم که ازم سه برابرِ قیمت رو گرفته!

راننده : تو مملکتی که آخونداش دزدند ، همه میتونن دزد باشن!

بغل دستیش: واللا!

راننده : من پارسال یه تصادف سخت داشتم و 17 روز رفتم اون دنیا و برگشتم!..... تو اون دنیا به من گفتن که هیچ گناهی وجود نداره، همه رو این آخوندا از خودشون در آوردن!..... اصلا خدا این همه منظور از قرآن نداشت که اینا در آوردن!!

من :|

آخوندا :|

گناه :|

اون دنیا :|

مقام وحی و پیامبری :|

یارو رسما پیامبرِ جدید شده بود! بهش یه سری نکاتو متذکر شده بودند که بیاد به ما ابلاغ کنه!

 

پی نوشت2 = دیشب درمانگاه خیلی شلوغ بود! من سخخخت مشغول بیمار دیدن بودم که از تو سالن صدای دعوا شنیدم ؛ سرم رو که بیرون آورم دیدم دو تا از بیمارها سرِ نوبت دهی با هم دعواشون شده! ... البته یکیشون قصد دعوا نداشت و کوتاه اومده بود و به اون یکی می گفت تو اول برو ، ولی اون یکی ول کن نبود! و دوست داشت دعوا کنه!

من رو که دیدن ساکت شدن و بحث رو ول کردن! آقا عصبانیه اومد داخل اتاق! یه نگاه بهش انداختم و براش متاسف شدم ! تو دلم گفتم که اینم از مملکت ما که مردمش اینقدر اعصاب و فرهنگ ندارد که توی یه جای به این کوچیکی بتونن با هم بسازن!... خلاصه خعلی از این آقاهه بدم اومده بود !

بعد از اینکه تستش کردم ، گفت خانوم دکتر من دخترم مشکل شنوایی داره ، فردا بیارم هینجا که شما ببینید میشه برا کاشت حلزون اقدام کرد یا نه؟

چند تا سوال ازش پرسیدم و از خلالِ این سوالات متوجه شدم که بچه اش سندرومِ داون (منگولیسم) داره! به علاوه ، دو تا پسر هم داره که اونها هم سندروم های مختلفی دارند!!... خود آقاهه هم یه کارگر ساده و کم پوله!

تمام وجودم یخ کرده بود! .... اگه من جای اون بودم، شاید هزاران بار بیشتر از اون اعصاب نداشتم! ....

چقدرررر خوب میشد اگر ، قبل از هررر گونه قضاوتی ، فقط یک بار خودمان را جای شخص قضاوت شونده بگذاریم! درسته که من اول نمی دونستم این آقا اینقدر مشکل داره ، ولی از اونجایی که ما معمولا در مورد زندگی های هم خبر نداریم ، بهتره همون اول هیچ موقع قضاوت نکنیم و کسی رو زیر سوال نبریم!

پی نوشت 3 = تا بعد

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 11:28 توسط جودی|


آخرين مطالب
» پرواز
» غم واقعی
» لیبرمن!!!
» همینجوری.....
» ما ایرانی ها....
» عشق تازه
» نامیرا....
» دووور!
» پاره ای چرندیات!
» کودکی
Design By : Pars Skin