جودی ابوت

فرض کنید که تازه ازدواج کرده اید

و هزاران امید و آرزو برای زندگی مشترکتان دارید و آماده اید تا تلاش کنید و عشق بورزید

به عبارتی .... در یکی از زیباترین مراحل زندگی خود قرار دارید..... در اوج جوانی و خوشبختی!

حق دارید اگر سفت به زندگی بچسبید و عاشق دنیا و ما یتعلق باشید.... حق دارید اگر با تمام وجود بخواهید که زنده و سالم بمانید.... هم شما حق دارید هم شریک زندگی تان!

حتما برایتان عجیب است اگر بشنوید تازه عروس و دامادی ، مشتاقانه و از روی علاقه ی قلبی ، ماه عسل خود را در قطعه ای  بیابان سپری کردند .... در حالیکه هر لحظه مرگ انتظارشان را می کشید!

آنها حتی به این مرگ مشتاق هم بودند... نه اینکه از زندگی بیزار باشند ها ... نه! همانطور که گفتم آنها نیز همچون هر عروس و داماد دیگری به زندگی علاقه داشتند..... آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند...

اما

چرا از زندگی و وصال دنیایی دست کشیدند؟!

در قبال چه چیزی این زندگی ارزشمند و زیبا را معامله کردند؟!

این معامله بسیار عجیب است!! اصلا مگر چیزی داریم که با زندگی برابری کند؟!!

از نظر این زوج جوان آن چیز وجود دارد... البته آن چیز با زندگی برابری نمی کند، بلکه هزاران بار از آن ارزشمند تر و عظیم تر است!

آن چیز ارزشمند ، عشق به خدا و کشته شدن در راه بهترین بنده ی اوست!

زن و شوهر عجیبی هستند هانیه و وهب

مادر وهب از هر دوی آنها هم حتی عجیب تر است . .. او از پسر ِ تازه دامادش خواااااااهش میکند ، خواااااهش میکند که در راه امام (ع) کشته شود! از او میخواهد کشته شود ، چون تنها در این صورت است که از او راضی خواهد بود!

آه..... آدم های عجیبی هستند .... خیلی عجیب! ....

امام (ع) به هانیه و وهب قول ِ وصال اخروی را میدهد.... آن دو از دنیا چشم می پوشند و ... می روند!

واقعا عجیب هستند ها .... نه؟!

عمر سعد ، سر وهب را از تن جدا میکند و به سوی لشکریان امام پرتاب میکند!

مادر .... سر فرزند را در آغوش گرفته و غرق بوسه میکند .....

و.....

دوباره آن را به سمت لشکریان دشمن پرتاب می کند!!!!!!!

در مرام او نیست ، آنچه را که در راه خدا داده باز پس بگیرد!!

واقعا او چرا ...... چرا اینگونه میکند؟!!!

پیرزنی که با پسر و تازه عروسش زندگی آرامی دارد و سرو سامان گرفتن پسر را نظاره میکند ، به یکباره دل می کند و همه چیز را به آتش می کشد!!

هانیه....

او حتی برایم عجیب تر هم هست.... چون هم سن و سال خودم است و فکرم را بیشتر از همه به خود مشغول کرده و وجودم را به شگفتی وا میدارد!

................

ولی .... هیچ کدام از این واقعیاتی که گفتم ، عجیب تر از این واقعیت نیست که این خانواده در روز شهادتشان تنها 10 روز بود که مسلمان شده بودند!!

آنها پیش از این مسیحی بودند... تا اینکه با امام (ع) آشنا شدند.... و عاشق شدند!

عاشق شدند و برایشان حرام شد جان به جای دوست برگزیدن....

عشق مشترک و جدیدشان قوی تر و بیشتر از عشق مابین مادر و فرزند و زن و شوهر بود!

درس هاست ... و حرف هااااست در زندگی این تازه مسلمان ها .... این به معنای واااقعی انسان ها!

حرف هایی که برای یک عمر زندگی بشریت کفایت می کند

کفایت میکند!

 

پی نوشت 1=

واقعا مغزم قفل میکنه وقتی به اینجور آدم ها فکر میکنم.... در مقابل این آدم ها باید شکست! .... باید نشست و کوچک شد ....

کوچکیم وقتی از ساده ترین های این دنیا نمیگذریم و باید بشکنیم!

پی نوشت 2=

اسلام با چنین گذشته ای و با چنین قهرمان های اساطیری ای را چطور میشه انکار کرد و قبول نداشت .... اونهایی که میگن به چیزی اعتقاد ندارن ، حتتتتما امام حسین و یارانش رو نمیشناسن.... اعتقاد نداشتن از جهل ناشی میشه ..... آخه مگه میشه در مورد این انسانهای فوق العاده شنید و ... بی تفاوت بود .... و نلرزید!

نمیشه!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:59 توسط جودی|

سلام

آغا من فردا یه سمیناری دارم ، در نتیجه به دلیل کمبود وقت ، فورا میرم سر اصل مطلب

چند وقتی میشه که خیلی در گذشته ها سیر میکنم.... به تمام اتفاقاتی که برام تا به حال افتاده فکر میکنم .... به خوشی ها .... به دردها ..... به ناراحتی ها.....

حس میکنم تک تک دردها و دل مشغولی هایی که خدا بهم داد ، عین نیازم بوده! دقیقا عین نیازم!

گذراندن تک تک اون مراحل سخت نیاز بود تا من به اینجا برسم . اینی باشم که هستم... با این عقاید، با این تصورات ، با این اخلاقیات و با این صبر....

هر لحظه ی زندگی گذشته ام برای من حکم ماکروویو رو داشته و منو حسابی پخته.... به طوری که نمییییییتونم راضیه ی پارسال رو درک کنم... حتی با راضیه ی چند ماه پیش هم بیگانه ام.....

خدایا شکرت

درسته که از یادآوری بعضی از سختی های قدیم، وجودم هنوز هم به درد میاد .... ولی اینی رو که الان هستم دوست دارم.....

خدایا شکرت که همواره در پی محکم و قوی کردن منی

خدایا تو چقدر خوبی !

احساس ناب و خالص این روزهایم به تو غیر قابل توصیفه خدا ی خوبم!

کمکم کن

کمکم کن که تا نفس مونده ، به آغوش پر مهرت برگردم!

---------------------------------------------------------------

پی نوشت = چند روزه که سخت درگیر خوندن کتابی هستم به نام "نامیرا" اثر "صادق کرمیار".

ماجراهای کربلا و کوفه رو به یه حالت داستانی بازسازی کرده و تعریف میکنه......

واقعا یک دید جدیدی بهم داده.... احساس میکنم که تاریخ به طرز غیر قابل باوری تکرار میشه..... انگار که دارم حال و احوال این روزهای جامعه ی خودمون رو میخونم!


نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 23:58 توسط جودی|

4 ساله که این وبلاگ دفترچه ی خاطرات منه!.... با هم کلی خاطره و ماجرا داریم!.... واقعا دوسش دارم....

وبلاگ نوشتن عالمی داره که فقط اونایی که تجربه اش کردند میدونن چی میگم! .... یه وبلاگ با مخاطبانش معنا پیدا میکنه ! مخاطبی که سر بزنه ، پست ها رو با دقت بخونه و نظرات خیلی قشنگ بذاره... جوری که تهییج بشی تا باز هم بنویسی و .... بنویسی!... مخاطبی که خودش هم وبلاگ نویسه! .... و تو هم میتونی گاهی بهش سر بزنی و براش نظر بذاری.....

اون مخاطب ، یه دوست مجازیه.... ولی کم کم به یه همفکر تبدیل میشه..... همفکری که میشناستت ، میشناسیش!.... با اینکه ندیدیش... ولی میشناسیش!

حس عجیبیه..... دوستی های مجازیِ عمیق و پایدار رو من در این چند سال تجربه کردم!.... دوستای زیادی دارم که با وجود اینکه همو ندیدیم ، کاملا به احوال و سر گذشت هم آگاهیم..... من به خاطر این حس عجیب خدا رو همیشه شکر میکنم.... این عزیزانی که گوشه ی وبلاگ من لینک هستند، بهترین دوستای من هستند.... بهترین دوستای من!

سه سال پیش، با وبلاگی به اسم "زنبور" آشنا شدم ؛ نویسنده ی وبلاگ ، علیرضا، یه پسر شوخ و شنگِ دهه هفتادی بود..... طنز مینوشت و تو کار شوخی بود .... وبلاگش فوق العاده خواندنی بود.... به قول خودش در وبلاگش "ویز ویز" میکرد!

بعدها متوجه شدم که این پسر شاد و طناز که سرشار از انرژی مثبته ، 6 ساله که داره با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکنه!...

 وقتی فهمیدم ... وقتی ماجراشو فهمیدم ، واقعا ناراحت و غمگین شدم ..... خیلی براش غصه میخوردم و بهش فکر میکردم! اونقدر فکر میکردم که خیلی نزدیک شد.... یک دوست مجازی ، تمام فکر و ذکر منو اشغال کرده بود! برای اولین بار، به مسائلی فکر کردم که تا بحال با جدیت فکر نکرده بودم... مسائلی مثل آفرینش و هدف دنیا.....

 4-5 ماه به پوچی محض رسیده بودم.... همش فکر میکردم و فکر میکردم..... همه چیز در نظرم بی معنی بود.... کل هستی برام سوال شده بود ؛ غم ها و شادی هاش ، بیماری ها و رنج هاش... همش در جستجوی پاسخی بودم برای سوالام.... در این رابطه با علیرضا خیلی مکاتبه میکردم .... دوست مجازی ای که میدونستم حرف هاش و ایمانش شعار نیست ... چون خودش در سختی و رنج بود... درک نمیکردم که با این همه رنج ، عشقش به خدا از کجا میاد؟!!

خدا را هزاران بار شکر ، که پایان اون همه شک ، به لطف علیرضا خوش بود!  پایان اون چند ماه ، پُر بودم از جواب... جوابی که در پاسخ به تمام سوالاتم یافته بودم ، این بود : اعتماد..... اعتماد به خدا!........ یاد اون شعر حافظ بخیر ، که تحت تاثیر حرفهای اون و تفالم به حافظ خوندم:

مرا به رندی و عشق ، آن فضول عیب کند / که اعتراض بر اسرار عالم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه /  که هر که بی هنر افتد ، نظر به عیب کند

من تصمیم گرفتم قبول کنم .... قبول کنم که ما آدمها ، چیزی جز ظواهر رو در این دنیا نمی بینیم! این دنیا بر ظاهر استوار است.... غم و رنج و سختی ، "ظاهر" هستند! .... باطن، همان اسرار عالم غیب است که نخواهیم فهمید و باید در رابطه با اونها به خدا اعتماد کنیم.... و درجه ی این اعتماد، ارزش واقعی ما رو مشخص میکنه! .... اعتماد ، اعتماد، اعتماد!

علیرضا ... دیشب به رحت خدا رفت!

هنوز باورم نمیشه ، آخرین پستی که تو وبلاگش گذاشته بود ، واسه همین چند هفته پیش بود!.... وبلاگی که در اون از خاطراتش میگفت ، از کتابایی که خونده بود مینوشت.... از حس های قشنگش و نگاه زیباش به دنیا می گفت!....

اون فقط 23 سالش بود.... ولی پر کشید و مثل اسم وبلاگِ جدیدش "دووور" شد!

خیلی دردناکه که دیگه زیر پست های من نظرات اون نیست! خیلی دردناکه که دیگه نمیگم : برم ببینم وبلاگ "دووور" به روز شده یا نه !! خیلی دردناکه که دیگه نمیرم تا ببینم جواب نظرم رو داده یا نه! دلم به درد میاد از تصور اون وبلاگی که دیگه هیچ وقت به روز نمیشه!......

ما همه مردگانیم و با مرگ بیدار میشیم!..... اون بیدار بود و حالا بیدار تر شد! خدا اون رو پیش خودش برد!

...........

ما با دنیای عجیبی طرفیم! سرشار است از تضادها!

باید برای دنیا تلاش کنی ولی بهش دل نبندی ! باید جوری برای دنیایت تلاش کنی که انگار 100 سال زنده خواهی بود و در عین حال جوری برای آخرت تلاش کنی که گویی امروز آخرین روزته!! باید به لطف و رحمت خدا امید داشته باشی ولی خشم و غضبشم ببینی!! باید رنج و درد مردم رو ببینی... ببینی و با اینحال بااااااور داشته باشی که خدا عاشقشششونه! باید بدی های ظاهری رو به عنوان خیر و حکمت بپذیری!

چقدر سخته زندگی ای خداااااا

حس میکنم بدونم چه فکری داری... تو میخوای ما اینقدر بهت نزدیک بشیم ، اینقدر نزدیک بشیم که با تو یکی بشیم.... با تو یکی بشیم و تمام این تضاد ها رو منتهی در تو ببینیم! وقتی در پس همه چیز تو باشی ، اون چیز دیگه بد و زشت نیست!

تو زندگی به جایی رسیدم که جواب اکثر سوالاتم رو میدونم! جواب اکثرشون ، اعتماد بی چون و چرا به تو و تسلیم به درگاه توئه! ..... ولی بینِ دانستن و عمل کردن ، یک دنیا فاصله است! یه دنیا..... علیرضا این فاصله رو طی کرده بود! طی کرد و در نهایت بندگی و عاقبت بخیری از دنیا رفت!

خدا رحمتش کنه

الهی آمین

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:23 توسط جودی|

سلاااااام 

یکی از معضلاتی که من در نوشتن دارم میدونید چیست؟! اینکه نمیدونم چیجوری دقیقا شروع کنم! کلی حرف تو ذهنم دارم ها... ولی دقیقا نمیدونم از کجا شروع کنم! ... خلاصه هویجوری بی مقدمه نمیشه که شروع کرد !!

اما.....

امان از زمانی که موفق بشم و شروع کنم.... امان از آن زمان..... آنوقت است که معضل اصلی این میشود که چیجوری تمام کنم

خب... با این مقدمه () بریم سر ادامه ی بحث (در واقع، همون راه بی پایان )....

عرضم به حضور که امروز درمانگاه تبدیل شده بود به کشتارگاه من!

انواع و اقسام بیمار های خنگ در طرح ها و رنگ های متفاوت!....

به یکی میگفتم مشکلت چیه ؟ از پا دردش شکایت میکرد .....

یکی دیگه رو 4 بار (به مدت 1 و نیم ساعت!!) تست کردم و هر سری یه جواب متفاوت میداد و وقتی بهش میگفتم عشقم چرا اینجوری میکنی، یه لبخند ژکوند تقدیمم میکرد!!

یکی دیگشون، اصلا همکاری نمیکرد.... خیال کردم خوابش برده، رفتم تو اتاقک ببینم چه خبره، دیدم داره اسمس بازی میکنه! گوشیشو گرفتم گذاشتم تو جیب خودم! (تازه میخواستم بهش بگم که تا چند بار دورِ حیاط درمانگاه کلاغ پر نرفته، گوشیشو پس نمیدم... ولی خوب دیگه... خویشتن داری کردم )

حالا همه ی اینها به کنار...

جماعتی که پشت در منتظر بودن تا نوبتشون بشه ؛ فاجعه ی جداگانه ای رو رقم زده بودند!!

یکی شون با حد اکثر قوا "اوووف و پووووف" مینمود و پشت بندش هم یه "ای بابا" چاشنیش میکرد...

یکی هم که یا خیلی عجله داشت و یا شاید هم قضای حاجت(!) ، مدام راه میرفت و کلافم کرده بود!

حالا همه ی اینها به کنار...

یه یارویی اومده بود و به نحو احمقانه ای تمارض میکرد که معافیت سربازی بگیره!....هر چقدر باهاش حرف میدم یه جوری بهم زل میزد که انگار از بدو تولد با حسی به نام شنیدن نا آشنا بوده ! .... ولی وقتی صدای ویبره ی گوشی منو که تو کیفم بود شنید . برگشت سمت کیفم

بگذریم...

این روزا کلا سرگرمم

سه روز اول هفته رو میرم سر کار ..... هم صبح و هم بعد از ظهر!... تجربه ی جالبیه و من واقعا ازش لذت میبرم.... البته از خودِ کار لذت نمیبرم و به نظرم هیچ جذابیتی در قضاوت شنواییِ ملت وجود ندارد!! ولی از جنبه های "مردم شناسی" کارم خوشم میاد!! من همیشه با عینک طنز به همه چیز نگاه میکنم و این مسئله نه تنها درمانگاه رو .... بلکه کلا زندگی رو برام جالب و خنده دار میکنه

بقیه ی ساعاتم هم به میخکوب شدن جلوی لب تابم (که با افتخار به فرزند خوندگی قبولش کردم ) میگذره!!

مقاله ترجمه میکنم .... درس میخونم ..... کتاب میخونم .... تفسیر قرآن میخونم (البته ریا نشه ) ....

و جالب اینجاست که همه ی کارهای فوق رو با لب تاب انجام میدم!

حتی دیگه کتابهام هم الکترونیکی شدن البته چندتایی کتاب کاغذی هم در دست خواندن دارم (بیشتر برای مواقعی که در درمانگاه پشه ای هم برای کشتن نیست! چه برسد به بیمار )

در حال حاضر ، در حال خواندن ِ کتاب " کنت دو مونت کریستو" اثر "الکساندر دوما" بوده میباشم!..... ریتم کند ادبیاتِ قدیم فرانسه اکثر خواننده ها رو کلافه میکنه، ولی من ازش لذت میبرم! .... کتاب قشنگیه! کنت دو مونت کریستو ، نمادی از تمامی انسانهای بی گناه تاریخ بشره که به خاطر سیاست بازی ها و قدرت طلبی های یک عده ی دیگر ، قربانی شدن! و حالا میخواد به جای تمام انسانهای بیگناه کلِ تاریخ بشر، انتقامشو از این دنیا بگیره!... خعلی باحاله اصن!.... و واقعا خواننده رو به این نتیجه میرسونه که کنت دو مونت کریستو "یک آدم" نیست! ... "یک آرمانه" یا به عبارتی "یک هدفه!"....

البته اگر خواستید این کتاب رو بخونید، ترجمه ی "ماه منیر مینوی" رو بخونید ! که عالیه! شما رو به شدت از خوندن ترجمه ی "ذبیح الله منصوری" منع میکنم! چون ایشون انگار به جای ترجمه داره "استنباط " میکنه!

کتاب دیگری که جدیدا تموم کردم ؛ کتابِ "سمرقند" ، نوشته ی جناب آقای "امین معلوف" لبنانی الاصل است..... به قدری از خوندنِ این کتاب تاریخی لذت بردم که نگوووو!

این کتاب با شرح حال ایام جوانی "خیام" در سمرقند شروع میشه که در دوره ی سلجوقیان بوده ... به بهانه ی زندگی نامه ی خیام، از پادشاهان سلجوقی حرف میزنه و شرایط ایران در اون زمان رو به شیوا ترین بیان و جذاب ترین لحن توصیف میکنه! .....

در قسمت دوم کتاب ، میاد چندین قرن جلوتر و ماجرای یک آمریکایی رو تعریف میکنه که در جستجوی رباعیات خیام به ایران سفر میکنه ... ایرانِ قاجاری! که حالا درگیر مشروطه است! و به این بهانه، تاریخ مشروطه رو خلاصه و روان و جذاب تعریف میکنه!

خب بچه های گل.....

میدونم که خسته شدید ؛ ولی مهم نیست چون من ادامه میدم!!.....

پس از آشنایی با خیام در کتاب سمرقند، بهش علاقمند شدم و هم اکنون مطالعه ی کتاب " هستی و مستی" که در واقع روایتِ دکتر دینانی (که خعلی دوسش میدارم!) هست از حکیم عمر خیام!

البته تازه شروعش کردم و نمیتونم به اون صورت راجع بهش نظریات صادر کنم!

بازم کتاب هستاااااا... ولی بمونه برای بعد! فعلا با همین سه تا خوش باشید!

 خب....

راستی... موضوع پایان نامم تا حدوی مشخص شد... احتمالا "سوبرتی شنوایی" رو در زنان یائسه بررسی خواهم نمود!! علت انتخاب این دسته از بانوان این بود که اولا "زن" هستند و ثانیا زیاد هستند (زیرا این شتری است که دم در خونه ی همه ی خانمها میخوابه) و من به اندازه ی همه ی زنان کره ی زمین case پایان نامه دارم

----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت1= دنبال یک آهنگ قدیمی هستم با این مطلع! : "ای ساربان کجا میروی ، لیلای من کجا میبری!" از "کوروس سرهنگ زاده" ... اگر چنانچه لینک دانلودشو جایی دیدید، بهم بدید! آورین!

پی نوشت2=چند ساعت بود که چند تا کوچه اونور تر مراسم عروسی به پا بود! و صدای آهنگ و موزیک و دست و هوراشون گوش فلک رو کر کرده بود که ییهو، صدای ترقه ی بلندی به گوش رسید و ساکت شدن همه! فک کنم از شدت خوشحالی، ذسته جمعی خودشونو کشتن!..... همه الان تو خونه در فکر تشریف داریم که چی شدن اینا آخه یه دفه ای؟!!! برای خوشبختی ارواحشون دعا کنید!

پی نوشت3= بای بای!

 

نوشته شده در شنبه یکم شهریور 1393ساعت 23:19 توسط جودی|


آخرين مطالب
» عشق تازه
» نامیرا....
» دووور!
» پاره ای چرندیات!
» کودکی
» خدا
» خطاب به خودم!
» امپراطور دریا!
» کنترل ذهن!
» شب غمگین
Design By : Pars Skin