جودی ابوت

هزاران سلام تقدیم شما دوستانی که به وبلاگ من نمی آیید!

 امیدوارم این هزار تا سلام ازطریق تله پاتی با مدیریت ِ پرمغز این وبلاگ کریمه به شما مخابره شود!!

 باید خبر به روز شدن این وبلاگ رو بدم صدا و سیما ، تا به عنوان پیام بازرگانی در وسط سریالها اعلامش کنن!! اون هم به صورت رو مُخی!!... مثل تبلیغات مایع ظرفشویی پریل یا ماهیتابه ی دوطرفه ی آگرین یا تن ساز همراه !!!!

 توجه کردید آیا؟؟؟؟  اینقدر این تبلیغات رو نشون میدن .... اینقدرررر نشون میدن و تو مُخِ ما فرو میکنند که آخر سر به صورت  کاملا ناخودآگاه میریم و میخریمشون و خودمون هم حتی نمیفهمیم که خریدیمشون

 و یهو به خودمون میایم و میبینیم که ای وااااای .... من کِی صاحبِ یک باشگاه ورزشی تمام عیار در منزل یا محل کار خود شدم!!!!

 بله دوستان....من هم یه کاری میکنم که شما یهو به خودتون بیاید و ببینید که ساعت هاست دارید در این وبلاگ چرخ میزنید و وراجی های بنده را مطالعه می فرمایید بدون هیچ گونه اووف و پووفی که اَه! چقدر این یارو چرت و پرت نوشته!!!!!

 چی کار کنم خو؟؟؟؟؟!!!! با ضمیر خودآگاهتون که نمیاید اینجا! مجبورم دستِ ضمیرِ ناخودآگاهتون رو بگیرم و بکشونمتون اینجا واللا!

 

بگذریم.....

 خدمتِ دوستانِ ناخودآگاهِ خودم عارضم که امروز فرصت کردیم که بعد از سالهاااااا دفترخاطرات دوران نوجوانیمان را مطالعه بنماییم .....

 همونطور که قبلا هم بهتون گفتم ، من از همان دوران کودکی خیلی اهل نوشتن و علی الخصوص خاطره نوشتن بودم!.... برای همین گنجینه ی ارزشمند و خاطره انگیزی از دوران کودکیم به یادگار دارم و از این بابت به خودم می بالم

 البته این رو بیشتر مدیون مطالعه ی کتاب "بابا لنگ دراز"  هستم... نامه هایی که جودی برای بابالنگ درازش مینوشت، کودکی من رو ساخت! .... من خیلی به جودی و احساسِ ناب و خالصش مدیونم!..... اسمِ این وبلاگ هم نوعی ادای دین به جودی یا به عبارتی دوران کودکیمه!

 من از جودی ابوت یاد گرفتم که تو نوشته هام "خودم" باشم! ... ساده و بی تکلف...!

 رد پای نامه هایی که جودی ابوت به بابالنگ دراز مینوشت ، تو دفترچه ی خاطرات من حس میشه.....!

 .....

 دوران کودکی و نوجوانیمو خیلی دوست دارم! ..... دوره ای که همیشه بهش غبطه میخورم و دوست دارم بهش برگردم!..... دورانی که غرق بودم در کتابهای هری پاتر و نوشته های ژول ورن و چارلز دیکنز!! ..... دورانی که خودم هم رمانهای بلندبالای تخیلی مینوشتم ......

 آخ آخ! چقدر دردناکه که دیگه به اون دوران برنمیگردم! .... دورانی که فکرم پرواااز میکرد! .... با ژول ورن به ۲۰ هزار فرسنگ زیر دریا  یا به جزیره ی گنج سفر میکردم.... هیییی! ... ژول ورنِ عزیز هم یکی از آن آدمهایی است که واقعا قلبا دوستش دارم و مدیونش هستم!

 "برادران گریم" را هم دوست دارم!... این برادران نویسنده ، در نوشتنِ داستانهای پریان استاااااد بودند! ولی من هیچ گاه نفهمیدم چرا اسمشان را جدا جدا نمی نویسند تا ما اسم کوچک هر کدامشان را بدانیم!... یعنی اینقدر به هم وصل و متحد هستند و برای خلق یک داستان ، به طور برابر از مغزشان استفاده میکنند؟!! ... از بچگی این برایم سوال بود و همیشه یادِ سوهان فروشی های قم می افتادم که مثلا مینویسند :" سوهان فروشی حاج نقی و پسران! " .....

 دیگه کی رو دوست دارم......... آها ! سرکار خانوم "آگاتا کریستی!" نویسنده ی رمان های جنایی

 این سرکار خانوم ، به معنای واقعی کلمه ، یک نابغه است!..... با پرونده های جناییِ عجیب غریب و پیچ در پیچش واقعا آدم را به فکر فرو میبرد! ..... به یاد دارم که چند باری با خواندن رمانهایش تصمیم گرفته بودم که کارگاه شوم .... خوب شد نشدم هااااا ... اونوقت میشدم مث این فاطی کماندوها!! .... اون موقع خام بودم  نمیفهمیدم که اینجا خارجه نیست!

 دیگه دیگه .....آها !  حالا میایم یه کمی جلوتر! در دوران ۱۷ سالگی...... "دکتر شریعتی" شد اسطوره ی من! چه لذتی میبردم از خوندن کتابهاش!....

 "پدر ، مادر ما متهمیم!"

 " آری اینچنین بود ای برادر"

 " ابوذر"

 " علی"

 با صدای بلند میخوندم و حاااال میکردم! .... آخیییی!...... همیشه آرزو داشتم مث دکتر شریعتی یک سخنور خوب بشم! ...... برم تو جاهای بزرگ سخنرانی کنم و همه از قدرت بیان من کف کنن!

 میبینید دوستان..... کلا آدم جالبی بودم ..... هر کتابی که میخوندم یا میخواستم مثل نویسندش بشم یا مثل  شخصیت اصلی داستانش!..... الان دیگه اینجوری نیست..... شخصیتم شکل گرفته تقریبا..... اطلاعات حاصل از کتابها ، فقط نقاط خالی ِ عقایدمو پر میکنن و یا بعضیاشونو تغییر میدن!

 ولی در کل....

 دوران کودکی و نوجوانی بی نظیره... محشره....

 آبجی کوچولوم بر عکس من اصلا اهل کتاب نیست.... از تهران براش رمانهای مشهوری چون " هایدی " و "سارا کورو" و " شاهزاده و گدا" رو خریدم و این روزها کارم این شده که بشینم بالا سرش و ازش بخوام این کتابها رو با صدای بلند بخونه!.....

 یه جورایی میشه بهش گفت "کتاب خوندن زوری" ...... به عقیده ی من اگه فقط یک چیز بخواد تو دنیا زوری و اجباری باشه ، " کتاب خوندن در دوران کودکی" هستش! ..... یک بچه باید کتاب بخونه... باااااااید! .... تا در آینده اندیشمند بزرگی بشه! مثل من اصن اندیشه از سر و روم میریزه! یا به عبارتی .... از هر انگشتم اندیشه ای میچکه 

 البته مامانم عقیده داره من بیشتر از آبجی کوچولوهه از خوندن کتابهای اون لذت میبرم! ... واقعا راس میگه.... وقتی کتاب سارا کورو رو میخونم انگار سفر میکنم به دوران کودکی! .....

 خب دیگه....

 حالا من هی دارم حرف میزنم .... چرا شما چیزی نمیگید که بس کن!

 واللا! ... حالا اگه ضمیر خودآگاهتون اینجا بود حتما به من تذکر داده بود! ... خجالت بکشید! .... برید با خودِآگاهتون بیاید!

 بای بای بچه های گلم

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 1:38 توسط جودی|

باز هم رمضان اومد... و من هنوز زنده ام! .... هیچ وقت یادم نمیره که چطور تو یکی از همین رمضانها احیا شدم! هیچ وقت یادم نمیره که خدا چطور من رو در آغوش گرفت و با نهایت مهربانی پذیرفت!

خدایا ..... تو چقدر مهربانی بلدی! ..... با تمامِ معنویت این سالهایم تو را می خواهم!... دوستت دارم!

چطور میتونم.... چطور میشه به تو اعتقاد نداشته باشم؟!! چطور؟!! ..... وقتی تو تنها معنای این دنیای آشفته و فاقد معنایی!

تو اوجِ معنایی خدای عزیز من!... تو خودِ معنایی! .... تو سرشار از مفهومی! مفهومی که فواره ی هوش بشر بهش دسترسی نداره! ...  فقط این دله... این قلبه... که میتونه تا بلندای فهم تو پرواز کنه!

برای شناخت تو  و درک معنای تو ، تنها ابزاری که وجود داره قلبه!

به قول سهراب سپهری:

ای عبور ظریف....

پرواز را معنی کن!

تا پر هوش من از حسادت بسوزد!

مشکل آدمها اینه که به عقلشون بیشتر از دلهاشون متکی هستن! مشکل عصر ما دقیقا همینه!

خدایا....

چه ساده دارن تو رو کنار میذارن! .... 

هم اتاقیم میگه: " من کلا با خدا و هر چی که بهش مربوط میشه ، کاری ندارم!"

وقتی با خدا کاری نداری، یعنی با خودت کاری نداری ، یعنی با همه چیز کاری نداری، یعنی ..... مرده ای بیش نیستی! ... یعنی نیستی اصلا!!

من مثل این حرف رو از خیلی ها شنیدم!.... مردم دیگه از بیخ خدا رو قبول ندارن! و روی آوردن به نظریات داروین و تناسخ و امثالهم!

یکی بهم میگفت: "از تو که کتاب زیاد میخونی و روشنفکری، بعیده که از خدا میگی!"

قلب آدم از غربت خدا به درد میاد! نه؟! .... از کی تا حالا نشان روشنفکری شده بی خدایی؟!

یک موج جدیدی از " آگونیست ها" و "آتئیست ها" هم راه افتاده که همه چیز رو به سخره گرفتن!! همه چییییز رو! همه ی اعتقادات رو!

امان از روزی که خدا از زندگی بشر حذف بشه! اونوقته که بشر مجاز میشه! ... مجاز میشه که هرررر کاری رو انجام بده! .....

با اینجور آدمها میشه هزار جور بحث مختلف کرد و براشون دلایل مختلف آورد.....

ولی....

ولی به نظر من.... فقط یک درخواست از اونها کافیه! .... باید ازشون بخوایم که فقط برای لحظه ای .... فقط لحظه ای کوتاه ... سکوت کنن، ذهنشون رو خالی کنن.... فقط سکوت کنن!!..... و به قلبشون رجوع کنند!... امکان نداره عشق خدا رو اونجا پیدا نکنن!! ... عشق خدا از ازل در قلب های ما کاشته شده!... حتی خیلی پیش تر از اینکه ما باشیم!......

خدایا ....

ممنون که هستی! ممنون که عشقت هست!..... برای دوست داشتن تو هیچ دلیل و مدرکی نمیخوام!

عشق که دلیل نمیخواهد! ..... تو بزرگی! تو بزرگتر و پررنگ تر از اونی که ناکامی های ظاهری این دنیا، بخواد کمرنگت کنه و کوچیکت کنه.....

دوستت دارم!

ختم کلام!

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 16:59 توسط جودی|

سلاااام به خودم!

خوبی راضیه جان؟!

وقتی کسی اینجا سر نمیزنه ، به کی باید دقیقا سلام کنم؟!

والللا!... یه زمان اینجا چه برو بیایی داشت.... هئییی!

ولی من مینوسم همچنان.... چون ننوشتن برای من حکم مرگ رو داره!

احساس میکنم دارم تو دفتر خاطراتم مینویسم.... چون مخاطبی ندارم!......

راستی عیدت مبارک راضیه جان

عزیزم بیا ادامه مطلب اونجا یک سری مطالب رو باید تشریح کنم.....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 19:32 توسط جودی|

میگم که...

کاش دنیا شبیه سریالهای کره ای بود !!

دیشب داشتم  یکی از سریالهای کره ای رو که از شبکه ی تماشا بازپخش میشه ، نگاه میکردم...

اسم سریاله "امپراطور دریا" هستش! اولین بار که این سریال رو دیدم ۱۷ سالم بود... یادم میاد که اون موقعا هر سه شنبه  شبکه ۳ پخشش میکرد و من عاااشقش بودم!

باز پخش این سریال ، کلی برام تجدید خاطره شد....و فهمیدم که چرا اینقدر این سریال رو دوست داشتم ! چون سرشار هستش از یه حس خاص  و البته خوب!

در این فیلم آدمها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشن...  و راه خیر و بدی به طور کامل از هم جدا شده و مسیرشون کاملا مجزا و تابلوئه!

آدم خوبها ، راه خوب را انتخاب میکنند ... بی نقص و عالی هستند ... با رفتارها و تصمیمات درستشون مهرشون رو میکارند تو دل بیننده! و خلاصه یه قهرمان میشن که کاملا قابل اعتماده و با دشمن با شجاعت تمام میجنگه! و چه قدر هم خوب میجنگه! حتی دیده شده که در حین جنگیدن پرواز میکنه و در ارتفاع ۲۰ متری از زمین ، در هوا ملٌق میزنه! ... هر نفر از این آدم خوبها ، معادل یک لشکره! و هر بار که شمشیر رو حرکت میده ، همه ی اون آدم بدهایی که در مسیر حرکت شمشیر قرار دارند ، فرت میشوند!                                                                            خلاصه اینکه شکست ناپذیرند و همش موفق میشوند و همش تعجب همه را برمی انگیزانند و همش خوبی میکنند و همش ..... اصلا قیافه هایشان به آدم آرامش میدهد! آدم خیالش تخخخخت میشود که پیروزی از آن آنهاست!

اما آدم بدها...... امان از دست آنها..... ظاهرشان جیییغ میزند که آنها بد هستند!!! نگاهی خشمگین و کینه جو دارند که هیچ وقت لبخند نمیزند!! ( البته اگر خنده های شیطنت آمیز را فاکتور بگیریم)      تازه... خیلی هم صداقت دارند و صراحتا اعلام میدارند که آدمهای بدی هستند و دشمن محسوب میشوند و اگر هم صراحتا اعلام ندارند ، حرکاتشان و رفتارهایشان و نگااااههایشان تابلوست!

 

ولی امان از دنیای واقعی!

چی میشد این دنیای واقعی ، یه کوچولو از این سریالهای کره ای یاد میگرفت و اندکی شبیه آنها میشد؟!

دنیای واقعی ، دنیای پیچیده ایه! بدی در خوب ترین شکل ممکن ظاهر میشه!

اینطوری نیست که با یادگیری فنون رزمی و در دست داشتن یک شمشیر و پوشیدن زره بتونیم به جنگ دشمن واضح خودمون بریم!

روش مبارزه خیلی سخته و پیدا کردن دشمن از اون سختتره!

گاهی مرز بین خوبی و بدی به اندازه ی یک تار مو باریک میشه!....

خلاصه اینکه زندگی تو این دنیا سخته! وبه آسونی سریالهای کره ای نیست! آدم خیلی باید فکر کنه ... خیییییلی باید فکر کنه .... تا اون فعل درستی رو که به مدد قرآن و تعلیمات دینی میدونه ، به وقایع و شرایط کوچیک و بزرگ زندگی تعمیم بده و بهش جامه ی عمل بپوشونه!!

این آخری سخت ترینشه! ... به اون چیزی که علم به خوب بودنش داری ، عمل کنی!

آدم خیلی باید فکر کنه! خیلی! وگرنه به سادگی منحرف میشه! دنیا ، دنیای بدیه!

 

پی نوشت ۱= راستی سلام

 

پی نوشت۲=

راستی سال داره تحویل میشه! میدونستید؟! گفتم اطلاع رسانی کنم، شاید یه عده در جریان نباشند!

عیدتونم مبااااااارک پیشاپیش

سال ۹۳ دیگه! درسته؟ ( والا این سال ۸۸ عجیب تو ذهن من پررنگ شده .... دیگه بعد از اون حساب سالها از دستم دررفته! ... تازه ..... چند روز پیش به یکی گفتم نوروز ۹۱ نزدیکه یارو سه ساعت خندید )

اصلا چه فرقی میکنه، هان؟! مهم اینه که سال داره تحویل میشه! .... اونم مهم نیست تازه

خداشاهده اگه قرار نبود کلاه قرمزی پخش بشه ، اساسا  عید برام مفهومی نداشت !!!

چرا اونجوری نیگا میکنید؟!!!! خب شما هم اگه مثل ما تو این شهر فامیلی نداشتید و تنها بودید ، عید براتون تبدیل میشد به ۱۳ روز تعطیلی کسل کننده!!

و اگر مثل من دچار یک روزمرگی مزمن شده بودید ، تحویل سال براتون بی معنی بود!!

واللا!

پی نوشت ۳ = هفته ی پیش یکی از فیلمای جشنواره ( خط ویژه) رو تو سینما دیدم و خیلی دوسش داشتم و از اون بیشتر از موسیقی تیتراژش خوشم اومد که لینک دانلود این آهنگ بامزه با صدای سینا حجازی رو براتون میذارم که مردم پشت سرم نگن عیدی نداد و اینا ....

خط ویژه

پی نوشت ۴= راستی خداحافظ

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 19:36 توسط جودی|


آخرين مطالب
» کودکی
» خدا
» خطاب به خودم!
» امپراطور دریا!
» کنترل ذهن!
» شب غمگین
» چه عجب ما پیدامون شد!!
» ذکر مصیبت ، سازش یا سازگاری؟!
» دانشگاه شهید بهشتی خر است!
» واج آرایی!
Design By : Pars Skin