جودی ابوت

 ما ایرانی ها مردمِ بدی هستیم.... با صراحت تمام میگویم : واااقعا بد هستیم

چند روز پیش با مشاهده ی مطلبی در وبسایت های اینترنتی ، با اطمینان به این نتیجه ی تلخ رسیدم!

 "بهاره رهنما" یکی از هنرپیشه های سینما و تلویزیون ، برای حمایت از کودکان مظلوم جنگ ، در ماه محرم ِ امسال در برج میلاد برای حضرت رقیه مقتل خوانی کرد. در حین مقتل خوانی اشک می ریخت و در کل اجرای زیبایی داشت.

این ظاهرا یه اتفاق ساده اس که آدم میتونه راحت از کنارش رد بشه ....

ولی .... همین اتفاق ساده ، حاشیه های تاسف برانگیزی به همراه خودش داشت!

حاشیه سازان عزیز به دو دسته ی کاملا مجزا تقسیم می شوند ؛

حاشیه سازندگان محترمِ موجود در دسته ی اول ، ایرانیان مسلمان و معتقدی هستند که عقیده دارند بهاره رهنما رو چه به مقتل خوانی ... به عبارتی بهاره رهنما کجا و اشک برای حضرت رقیه کجا!!! بهاره رهنمای بد حجاب که اصلا حققق ندارد برای امام حسین اشک بریزد! امام حسین فقط برای آنهاست!.... هدف از قیام امام حسین ، حفظ اسلام بود و این خانم با حجاب بدش دارد مخالف اصول اسلامی رفتار میکند! او باید اول خودش را اصلاح کند و بعد از مظلومیت حضرت رقیه ناله سر دهد! حتی یکی از این مسلمانان اذعان داشته بود که قلب امام حسین را خانم رهنما با این کارش به درد آورد!!!

خیلی دوست دارم به این مسلمانان مومن و دل نگرانِ اسلام  بگویم که هدف از قیام امام حسین ، حفظ اسلام واقعی بود! اسلامی که در اون قضاوت هیچ جایگاهی نداره! اسلامی که درش به روی همه بازه! ....

اسلامی که امام حسین براش قیام کرد، عین آزادگی بود! اصلا اسلام یعنی آزادگی!

خود امام میگوید اگر حتی دین ندارید و مسلمان نیستید ، لا اقل آزاده باشید!... ذهن آزادی داشته باشید!

هر کسی که به مجلس امام حسین می آید، دعوت شده است که می آید!! صاحب مجلس او را دعوت کرده و طلبیده! ... ما که باشیم که نظر بدهیم! حتی آن پسر جوانی که برای جلب توجه دختران دیگر زنجیر می زند نیز قابل احترام است! .... شاید همان زنجیر زدن ( هرچند با نیت نا پاک) موجبات هدایتش شود!... هیچ کس بدون حکمت پا به مجلس سید الشهدا نمی گذارد! ....

ما از زندگی بهاره رهنما چه می دانیم که در موردش قضاوت میکنیم؟! هیچ چیز نمیدانیم ؛ اصلا شاید او از همه ی ما انسان بهتر و درست کار تری باشد! نمیدانیم! چون "نمیدانیم" باید از مقام قضاوت پایین بیاییم! ....

اصلا بیایید فرض کنیم که او بدترین آدم کره ی زمین است.... او باز هم حق دارد! حق دارد که عزاداری کند! هیچ کس حق ندارد که این حق را از او بگیرد!

......

حال می پردازیم به حاشیه سازان عزیزِ موجود در دسته ی دوم!

اینها همان هایی هستند که میگویند از خانم رهنمای روشنفکررررر بعید بود!!!!.... او هم مزدور نظام شد بالاخره!!!!!

آخه یکی نیست بیاد به اینا بگه برادر من ، خواهر من! .... روشنفکریتون تو حلقم! .... یعنی این روشناییِ افکار شما ما رو کور کرد! ... تو رو خدا نورشو یه خورد کم کنید... برای بیناییِ اطرافیانتون خوب نیست به خدا!

بعدشم.... روشنفکر عزیز! .... از کی تا حالا عزاداری برای امام حسین مساوی شده با مزدوری نظام؟!! .... اصلا چه ربطی دارد؟! .... یعنی اسلام مساوی شده با نظام! ... هر کس مسلمان است و اعتقاد دارد، وابسته به نظام است! ...

جمع کنید این حرفا رو برادر من! .... طرف واس دل خودش رفته یه متنی خونده حالا! مزددوووووور؟!!!

واااقعا ... وااااقعا جا داره که اسلام رو از دست دو گروه فوق برهانیم! واقعا لازمه!

وگرنه به یغما میریم و امام زمان (ع) تنها و تنها تر میشه!

من دیگه حرفی ندارم..... اعصابم واااقعا خورده!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آذر 1393ساعت 23:44 توسط جودی|

فرض کنید که تازه ازدواج کرده اید

و هزاران امید و آرزو برای زندگی مشترکتان دارید و آماده اید تا تلاش کنید و عشق بورزید

به عبارتی .... در یکی از زیباترین مراحل زندگی خود قرار دارید..... در اوج جوانی و خوشبختی!

حق دارید اگر سفت به زندگی بچسبید و عاشق دنیا و ما یتعلق باشید.... حق دارید اگر با تمام وجود بخواهید که زنده و سالم بمانید.... هم شما حق دارید هم شریک زندگی تان!

حتما برایتان عجیب است اگر بشنوید تازه عروس و دامادی ، مشتاقانه و از روی علاقه ی قلبی ، ماه عسل خود را در قطعه ای  بیابان سپری کردند .... در حالیکه هر لحظه مرگ انتظارشان را می کشید!

آنها حتی به این مرگ مشتاق هم بودند... نه اینکه از زندگی بیزار باشند ها ... نه! همانطور که گفتم آنها نیز همچون هر عروس و داماد دیگری به زندگی علاقه داشتند..... آنها عاشقانه همدیگر را دوست داشتند...

اما

چرا از زندگی و وصال دنیایی دست کشیدند؟!

در قبال چه چیزی این زندگی ارزشمند و زیبا را معامله کردند؟!

این معامله بسیار عجیب است!! اصلا مگر چیزی داریم که با زندگی برابری کند؟!!

از نظر این زوج جوان آن چیز وجود دارد... البته آن چیز با زندگی برابری نمی کند، بلکه هزاران بار از آن ارزشمند تر و عظیم تر است!

آن چیز ارزشمند ، عشق به خدا و کشته شدن در راه بهترین بنده ی اوست!

زن و شوهر عجیبی هستند هانیه و وهب

مادر وهب از هر دوی آنها هم حتی عجیب تر است . .. او از پسر ِ تازه دامادش خواااااااهش میکند ، خواااااهش میکند که در راه امام (ع) کشته شود! از او میخواهد کشته شود ، چون تنها در این صورت است که از او راضی خواهد بود!

آه..... آدم های عجیبی هستند .... خیلی عجیب! ....

امام (ع) به هانیه و وهب قول ِ وصال اخروی را میدهد.... آن دو از دنیا چشم می پوشند و ... می روند!

واقعا عجیب هستند ها .... نه؟!

عمر سعد ، سر وهب را از تن جدا میکند و به سوی لشکریان امام پرتاب میکند!

مادر .... سر فرزند را در آغوش گرفته و غرق بوسه میکند .....

و.....

دوباره آن را به سمت لشکریان دشمن پرتاب می کند!!!!!!!

در مرام او نیست ، آنچه را که در راه خدا داده باز پس بگیرد!!

واقعا او چرا ...... چرا اینگونه میکند؟!!!

پیرزنی که با پسر و تازه عروسش زندگی آرامی دارد و سرو سامان گرفتن پسر را نظاره میکند ، به یکباره دل می کند و همه چیز را به آتش می کشد!!

هانیه....

او حتی برایم عجیب تر هم هست.... چون هم سن و سال خودم است و فکرم را بیشتر از همه به خود مشغول کرده و وجودم را به شگفتی وا میدارد!

................

ولی .... هیچ کدام از این واقعیاتی که گفتم ، عجیب تر از این واقعیت نیست که این خانواده در روز شهادتشان تنها 10 روز بود که مسلمان شده بودند!!

آنها پیش از این مسیحی بودند... تا اینکه با امام (ع) آشنا شدند.... و عاشق شدند!

عاشق شدند و برایشان حرام شد جان به جای دوست برگزیدن....

عشق مشترک و جدیدشان قوی تر و بیشتر از عشق مابین مادر و فرزند و زن و شوهر بود!

درس هاست ... و حرف هااااست در زندگی این تازه مسلمان ها .... این به معنای واااقعی انسان ها!

حرف هایی که برای یک عمر زندگی بشریت کفایت می کند

کفایت میکند!

 

پی نوشت 1=

واقعا مغزم قفل میکنه وقتی به اینجور آدم ها فکر میکنم.... در مقابل این آدم ها باید شکست! .... باید نشست و کوچک شد ....

کوچکیم وقتی از ساده ترین های این دنیا نمیگذریم و باید بشکنیم!

پی نوشت 2=

اسلام با چنین گذشته ای و با چنین قهرمان های اساطیری ای را چطور میشه انکار کرد و قبول نداشت .... اونهایی که میگن به چیزی اعتقاد ندارن ، حتتتتما امام حسین و یارانش رو نمیشناسن.... اعتقاد نداشتن از جهل ناشی میشه ..... آخه مگه میشه در مورد این انسانهای فوق العاده شنید و ... بی تفاوت بود .... و نلرزید!

نمیشه!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:59 توسط جودی|

سلام

آغا من فردا یه سمیناری دارم ، در نتیجه به دلیل کمبود وقت ، فورا میرم سر اصل مطلب

چند وقتی میشه که خیلی در گذشته ها سیر میکنم.... به تمام اتفاقاتی که برام تا به حال افتاده فکر میکنم .... به خوشی ها .... به دردها ..... به ناراحتی ها.....

حس میکنم تک تک دردها و دل مشغولی هایی که خدا بهم داد ، عین نیازم بوده! دقیقا عین نیازم!

گذراندن تک تک اون مراحل سخت نیاز بود تا من به اینجا برسم . اینی باشم که هستم... با این عقاید، با این تصورات ، با این اخلاقیات و با این صبر....

هر لحظه ی زندگی گذشته ام برای من حکم ماکروویو رو داشته و منو حسابی پخته.... به طوری که نمییییییتونم راضیه ی پارسال رو درک کنم... حتی با راضیه ی چند ماه پیش هم بیگانه ام.....

خدایا شکرت

درسته که از یادآوری بعضی از سختی های قدیم، وجودم هنوز هم به درد میاد .... ولی اینی رو که الان هستم دوست دارم.....

خدایا شکرت که همواره در پی محکم و قوی کردن منی

خدایا تو چقدر خوبی !

احساس ناب و خالص این روزهایم به تو غیر قابل توصیفه خدا ی خوبم!

کمکم کن

کمکم کن که تا نفس مونده ، به آغوش پر مهرت برگردم!

---------------------------------------------------------------

پی نوشت = چند روزه که سخت درگیر خوندن کتابی هستم به نام "نامیرا" اثر "صادق کرمیار".

ماجراهای کربلا و کوفه رو به یه حالت داستانی بازسازی کرده و تعریف میکنه......

واقعا یک دید جدیدی بهم داده.... احساس میکنم که تاریخ به طرز غیر قابل باوری تکرار میشه..... انگار که دارم حال و احوال این روزهای جامعه ی خودمون رو میخونم!


نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 23:58 توسط جودی|

4 ساله که این وبلاگ دفترچه ی خاطرات منه!.... با هم کلی خاطره و ماجرا داریم!.... واقعا دوسش دارم....

وبلاگ نوشتن عالمی داره که فقط اونایی که تجربه اش کردند میدونن چی میگم! .... یه وبلاگ با مخاطبانش معنا پیدا میکنه ! مخاطبی که سر بزنه ، پست ها رو با دقت بخونه و نظرات خیلی قشنگ بذاره... جوری که تهییج بشی تا باز هم بنویسی و .... بنویسی!... مخاطبی که خودش هم وبلاگ نویسه! .... و تو هم میتونی گاهی بهش سر بزنی و براش نظر بذاری.....

اون مخاطب ، یه دوست مجازیه.... ولی کم کم به یه همفکر تبدیل میشه..... همفکری که میشناستت ، میشناسیش!.... با اینکه ندیدیش... ولی میشناسیش!

حس عجیبیه..... دوستی های مجازیِ عمیق و پایدار رو من در این چند سال تجربه کردم!.... دوستای زیادی دارم که با وجود اینکه همو ندیدیم ، کاملا به احوال و سر گذشت هم آگاهیم..... من به خاطر این حس عجیب خدا رو همیشه شکر میکنم.... این عزیزانی که گوشه ی وبلاگ من لینک هستند، بهترین دوستای من هستند.... بهترین دوستای من!

سه سال پیش، با وبلاگی به اسم "زنبور" آشنا شدم ؛ نویسنده ی وبلاگ ، علیرضا، یه پسر شوخ و شنگِ دهه هفتادی بود..... طنز مینوشت و تو کار شوخی بود .... وبلاگش فوق العاده خواندنی بود.... به قول خودش در وبلاگش "ویز ویز" میکرد!

بعدها متوجه شدم که این پسر شاد و طناز که سرشار از انرژی مثبته ، 6 ساله که داره با بیماری سرطان دست و پنجه نرم میکنه!...

 وقتی فهمیدم ... وقتی ماجراشو فهمیدم ، واقعا ناراحت و غمگین شدم ..... خیلی براش غصه میخوردم و بهش فکر میکردم! اونقدر فکر میکردم که خیلی نزدیک شد.... یک دوست مجازی ، تمام فکر و ذکر منو اشغال کرده بود! برای اولین بار، به مسائلی فکر کردم که تا بحال با جدیت فکر نکرده بودم... مسائلی مثل آفرینش و هدف دنیا.....

 4-5 ماه به پوچی محض رسیده بودم.... همش فکر میکردم و فکر میکردم..... همه چیز در نظرم بی معنی بود.... کل هستی برام سوال شده بود ؛ غم ها و شادی هاش ، بیماری ها و رنج هاش... همش در جستجوی پاسخی بودم برای سوالام.... در این رابطه با علیرضا خیلی مکاتبه میکردم .... دوست مجازی ای که میدونستم حرف هاش و ایمانش شعار نیست ... چون خودش در سختی و رنج بود... درک نمیکردم که با این همه رنج ، عشقش به خدا از کجا میاد؟!!

خدا را هزاران بار شکر ، که پایان اون همه شک ، به لطف علیرضا خوش بود!  پایان اون چند ماه ، پُر بودم از جواب... جوابی که در پاسخ به تمام سوالاتم یافته بودم ، این بود : اعتماد..... اعتماد به خدا!........ یاد اون شعر حافظ بخیر ، که تحت تاثیر حرفهای اون و تفالم به حافظ خوندم:

مرا به رندی و عشق ، آن فضول عیب کند / که اعتراض بر اسرار عالم غیب کند

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه /  که هر که بی هنر افتد ، نظر به عیب کند

من تصمیم گرفتم قبول کنم .... قبول کنم که ما آدمها ، چیزی جز ظواهر رو در این دنیا نمی بینیم! این دنیا بر ظاهر استوار است.... غم و رنج و سختی ، "ظاهر" هستند! .... باطن، همان اسرار عالم غیب است که نخواهیم فهمید و باید در رابطه با اونها به خدا اعتماد کنیم.... و درجه ی این اعتماد، ارزش واقعی ما رو مشخص میکنه! .... اعتماد ، اعتماد، اعتماد!

علیرضا ... دیشب به رحت خدا رفت!

هنوز باورم نمیشه ، آخرین پستی که تو وبلاگش گذاشته بود ، واسه همین چند هفته پیش بود!.... وبلاگی که در اون از خاطراتش میگفت ، از کتابایی که خونده بود مینوشت.... از حس های قشنگش و نگاه زیباش به دنیا می گفت!....

اون فقط 23 سالش بود.... ولی پر کشید و مثل اسم وبلاگِ جدیدش "دووور" شد!

خیلی دردناکه که دیگه زیر پست های من نظرات اون نیست! خیلی دردناکه که دیگه نمیگم : برم ببینم وبلاگ "دووور" به روز شده یا نه !! خیلی دردناکه که دیگه نمیرم تا ببینم جواب نظرم رو داده یا نه! دلم به درد میاد از تصور اون وبلاگی که دیگه هیچ وقت به روز نمیشه!......

ما همه مردگانیم و با مرگ بیدار میشیم!..... اون بیدار بود و حالا بیدار تر شد! خدا اون رو پیش خودش برد!

...........

ما با دنیای عجیبی طرفیم! سرشار است از تضادها!

باید برای دنیا تلاش کنی ولی بهش دل نبندی ! باید جوری برای دنیایت تلاش کنی که انگار 100 سال زنده خواهی بود و در عین حال جوری برای آخرت تلاش کنی که گویی امروز آخرین روزته!! باید به لطف و رحمت خدا امید داشته باشی ولی خشم و غضبشم ببینی!! باید رنج و درد مردم رو ببینی... ببینی و با اینحال بااااااور داشته باشی که خدا عاشقشششونه! باید بدی های ظاهری رو به عنوان خیر و حکمت بپذیری!

چقدر سخته زندگی ای خداااااا

حس میکنم بدونم چه فکری داری... تو میخوای ما اینقدر بهت نزدیک بشیم ، اینقدر نزدیک بشیم که با تو یکی بشیم.... با تو یکی بشیم و تمام این تضاد ها رو منتهی در تو ببینیم! وقتی در پس همه چیز تو باشی ، اون چیز دیگه بد و زشت نیست!

تو زندگی به جایی رسیدم که جواب اکثر سوالاتم رو میدونم! جواب اکثرشون ، اعتماد بی چون و چرا به تو و تسلیم به درگاه توئه! ..... ولی بینِ دانستن و عمل کردن ، یک دنیا فاصله است! یه دنیا..... علیرضا این فاصله رو طی کرده بود! طی کرد و در نهایت بندگی و عاقبت بخیری از دنیا رفت!

خدا رحمتش کنه

الهی آمین

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:23 توسط جودی|


آخرين مطالب
» ما ایرانی ها....
» عشق تازه
» نامیرا....
» دووور!
» پاره ای چرندیات!
» کودکی
» خدا
» خطاب به خودم!
» امپراطور دریا!
» کنترل ذهن!
Design By : Pars Skin